ارتزاق از تولید ملی یا ذخائر ملی؟  ( با نقل یک خاطره)

ارتزاق از تولید ملی یا ذخائر ملی؟  ( با نقل یک خاطره)

در سال‌های 1377 به بعد تمام تلاش وزیر وقت نفت این بود که تمام مراجع تصمیم‌گیری کشور را قانع کند که هرچه پول در مملکت هست را بدهید در بخش بالادستی نفت سرمایه‌گذاری شود. برای این منظور ارائه‌های مختلفی تهیه می‌شد و استدلال‌های مختلفی می‌شد. یکی از توجیهات این بود که اگر سرمایه‌‌گذاری نکنیم سهم بازارمان را و سهممان در اوپک را از دست می‌دهیم و در این رابطه به چشم‌اندازهای تولید غیرواقعی که آژانس بین‌المللی انرژی و اداره اطلاعات انرژی  امریکا در آن زمان برای خط دادن و ایجاد رقابت بین اوپکی‌ها ارائه می‌دادند، استناد می‌شد.  یکی دیگر از توجیهات این بود که سعی می‌شد القاء شود که ما هنوز ذخائر عظیم بهره‌برداری  نشده و حتی اکتشاف نشده فراوانی داریم و قصد این بود که جا انداخته شود که خیلی پتانسیل داریم و به قول معروف هرچه کشور پول بدهد آش می‌خورد، یعنی آش به اندازه کافی هست و باید پول رو کرد یا اجازه نامحدود برای تامین سرمایه (به روش بیع‌متقابل ) داد. در این رابطه هم به این منظور و هم با اهداف تبلیغاتی، دائما در مورد حجم ذخائر عددسازی می‌شد. با هر اقدام اکتشافی جدیدی بر روی یک میدان نفتی، مثلا حفر یک چاه جدید اکتشافی، این میدان بعنوان یک اکتشاف جدید تبلیغ می‌شد و حتی گاهی میادین تغییر نام داده می‌شد که سابقه‌اش گم شود و بشود یک میدان جدید! مثل میدان نفتی  "نیر‌کبیر" که شد "آزادگان" و بعنوان یک اکتشاف جدید فروخته شد!  در صورتی که نیرکبیر در سال 1356 توسط "آسکو" کشف شده بود و هنگام شروع جنگ تحمیلی عراق بر علیه ایران یک چاه اکتشافی در آن در حال حفر بود که با شروع جنگ متوقف شد و عراقی‌ها دکل آن را سرقت کردند لکن  با تکمیل دومین چاه اکتشافی در سال 1377، نام آن عوض شد. در این مورد کار به جائی رسید که در سال 1378 با زدن چندمین چاه در میدان نفت سنگین " کوه‌موند" آقای وزیر طی مصاحبه‌ای این میدان را یک اکتشاف جدید معرفی کرد که حتی یکی از نمایندگان مجلس دادش درآمد که این از قدیمی‌ترین میدانهای مکشوفه کشور است که به خاطر فوق سنگین بودن نفت آن،  کنار گذاشته شده و توسعه آن اولویت نداشته است.

باری در چنین فضا و شرایطی یکی از مدیران نزدیک به وزیر و تفکر او در وزارت نفت، جلسه‌ای گذاشته بود که معاون وقت سازمان برنامه را نیز به قول معروف مخ بزند و در رابطه با این که فقط نفت اولویت سرمایه‌گذاری دارد، توجیه کند. نگارنده  هم در آن جلسه حضور داشتم و البته قرار بود مشاور اقتصادی رئیس‌جمهور هم بیاید و توجیه شود! که نیامد. مدیر نفتی مذکور در راستای این که فقط در نفت باید سرمایه‌گذاری کرد، کار را به جائی رساند که: "اصولا هیچ تولیدی در ایران مزیت ندارد و قابل رقابت با جهان نیست غیر از تولید نفت و بنابراین ما باید فقط نفت تولید کنیم". بنده مجبور شدم که قدری بحث و محاجه کنم که: اولا- نفت کالای تولیدی نیست و استخراجی است و ثانیا – این حرف که هیچ تولیدی در ایران مزیت نسبی ندارد ادعای مطالعه نشده است و اگر هم چنین باشد مشکل پائین بودن بهره‌وری است که باید آن را حل کنیم و ثالثا- حالا به فرض این که چنین چیزی هم درست باشد، اگر فقط در استخراج و تولید نفت که اشتغال زا هم نیست سرمایه‌گذای کنیم (آنهم متکی به خارج) ، مساله بیکاری در یک کشور با جمعیت جوان و آثار اجتماعی آن را چگونه باید حل کرد. ایشان در پاسخ این سومی میگفت باید پول نفت بدهیم مردم بخورند و بچرخند که به نظر من بسیار حرف تاسف‌آور و غیر مسئولانه‌ای بود.

بگذریم.  با عزل و طرد بنده از مسئولیت موسسه مطالعات‌بین‌المللی انرژی در سال 1381 که عمدتا به دلیل ناسازگاری با چنین افکار و اعمالی بود، دیگر آن مدیر محترم را  ندیدم تا این که در زمان دولت دهم در جلسه‌ای در اطاق بازرگانی تهران در کنار هم قرار گرفتیم، برایم جالب بود که ایشان هم مانند بسیاری دیگر، به دولت نهم و دهم  به حق نقد می‌کرد که این چه اقتصادی است که این آقا درست کرده است که به فکر اشتغال‌ و سرمایه‌گذاری اساسی نیست و تولید را نابود کرده است و پول پخش می‌کند . خیلی متعجب شدم که این آقا دیگر چرا این حرف‌ها را می‌زند و با خودم فکر می‌کردم که این کار  که دقیقا همان تزی است که شما در آن جلسه می‌گفتی و محمودجان همان نظرات شما را دارد اجرا می‌کند!!

اما متاسفانه کم و بیش در بر همان پاشنه‌ها می‌چرخد. بازهم به طور نسبی، سرمایه‌گذاری بر روی استخراج و تولید نفت اولویت اول است. حتی به گسترش توان داخلی در پشتیبانی و خدمات همین استخراج و تولید نفت هم توجه زیادی نمی‌شود که شاید در آینده بتوانیم صادرکننده کالاها و خدمات این بخش باشیم.

وابستگی به نفت روز به روز بیشتر اقتصاد ما را گرفتار کرده و اقتصاد را به پدیده "نفرین‌منابع" مبتلا کرده است. در مقاله نفرین‌منابع  توضیح داده‌ام  که تمامی کشورهائی که به توسعه دست یافته‌اند در یک دوره طولانی تولید ملی‌ شان بر مصرف ملی شان فزونی داشته است. و کمتر بودن روزافزون  تولید ملی از مصرف ملی و جبران کمبود آن  با صدور سرمایه ملی استخراجی و به عبارتی ارتزاق کردن از نفت، به مفهوم دور شدن از مسیر توسعه است.

 

 

ماجرای میدان نفتی دارخوین

ماجرای میدان نفتی دارخوین

مقدمه

نقل است که وزیر نفت در سفر اخیر خود به خوزستان گفته است که: "مردم اين استان مردماني فهيم و سياسي هستند و بهتر است بررسي كنند چرا در دولت هاي هفتم و هشتم جز ميدان دارخوين، سرمايه گذاري در خوزستان جذب نشد". از این سخنان وزیر تعابیر مختلفی شد بعضی برداشتشان این بود که این طعنه به بعضی کارکنان مناطق نفتخیز است که نسبت به قراردادهای بیعمتقابل و نحوه عملکرد همین وزیر و تیمش در آن دوره، نقد داشتند و بعضی دیگر برداشتشان این بود که وزیر میخواهد مردم خوزستان را به قول معروف به جان این منتقدین بیندازد که اینها مانع سرمایهگذاری خارجی در استان هستند.

البته من تردید دارم که با فضای بستهای که در نفت هست و خصوصا فضای بسیار بستهتری که همین وزیر در آن دوره در صنعت نفت و فضای پرداختن به مسائل نفت  ایجاد کرده بود،  کسی از این کنایه ایشان چیزی را متوجه شود. متاسفانه به دلایل تاریخی و به دلیل همین فضا، اطلاعات عموم مردم  و حتی مدیران و خواص،  از مسائل نفت و عمق آن بسیار کم است.

به هرحال این گفته مرا به یاد خاطرهای نه چندان خوشایند و البته درسآموز از میدان دارخوین انداخت که در سطور آتی ذکر خواهم کرد . اما قبل از آن لازم است اشاره کنم که یکی از  عجایب کشور ما  این است که مدیرانش هیچ اشتباهی ندارد و همه چیز دان هستند و هرکاری در هر زمانی کردهاند همان درست بوده است! آقای وزیر نمیخواهند بپذیرند که نحوه عملکردشان در آن دوره مشکلدار بوده است و بیشترین مشکل از این ناحیه بوده است. کما اینکه نحوه عملکردشان در این دوره نیز تکرار همان اشتباهات است و آنروز تحت عنوان بیعمتقابل بود و امرزو تحت عنوان  IPC  حداقل دولت را دچار یک چالش جدی کرده و مخالفین دولت را به یک سوژه مطلوب مجهز کردهاند. آقای وزیر و تیمشان هرگز به نقدهای بیعمتقابل و IPC پاسخ صریح و  روشن و جدی نمیدهند، خودشان را قیم نفت و کشور میدانند و بقیه را نادان که به قول جوانهای امروز باید همه را پیچاند و کار را جلو برد. علاوه براین گویا در دوران تاریک  دولت نهم و دهم، تکنولوژی سوال را با سوال جواب دادن،  فراگیر شده است . حداقل خود بنده بارها این  سوال را  مطرح کرده ام که  در آن دوره ای که شرکتهای خارجی به هرحال آمدند و قرارداد بستند و سرمایهگذاری کردند، چرا حتی یک میدان نفتی  مشترک به آنها واگذار نشد و تنها میدان مشترکی که به بیعمتقابل   رفت (بعضی فازهای) میدان  گازی پارسجنوبی بود؟ 

بنظر می رسد این حرفها بیشتر فرافکنی است. و اما ؛

خاطرهای از دارخوین

دقیقا یادم نیست و حتما در اسناد هیئت مدیره شرکت ملی نفت منعکس است، در سال 79 یا 80 بود که من در سمت ریاست موسسه مطالعات بینالمللی انرژی، برای کاری به هیئت مدیره نفت رفته بودم ،  تا نوبت من بشود،  مدیر وقت اکتشاف  شرکت نفت پیشنهاد یا در واقع درخواستی را در دستور جلسه گذاشته بود که مبلغی بعنوان پاداش یا اضافهکاری تصویب شود و در اختیار ایشان قرارگیرد که بتوانند به تیمی از کارکنان خود پرداختی داشته باشند که این تیم  خارج از ظرفیت اداری مطالعات اکتشافی میدان  نفتی دارخوین  را تکمیل کنند . یعنی درست است که میدان دارخوین در سال 1343 کشف شده بود و یک حلقه چاه اکتشافی در آن حفر شده بود  اما مطالعات اکتشافی آن تکمیل نبود.

 مطالعات اکتشافی اولین پیشنیاز مطالعه و بررسی فنی اقتصادی توسعه یک مخزن است  و حفر یک چاه تنها نشان میدهد که  میدان نفتی وجود دارد و نفتی در آن هست ،  اما در جریان  تکمیل مطالعات اکتشافی و حفر چاههای تحدیدی و توصیفی است که وسعت مخزن، ضخامت لایه نفتی ، کیفیت سنگ مخزن از نظر تراوائی و بازدهی ، حجم دقیق نفت درجا و نفت قابل استحصال، فشار مخزن و نوع نفت درون مخزن و امثال اینها روشن میشود و بعد از آن است که می توان  مدل شبیهسازی مخزن را تهیه کرد و طرح بهینه توسعه مخزن برای تولید (موسوم به MDP ) را  تهیه نمود.

 با طرح این درخواست جناب وزیر که در جلسه حضور داشت ابتدا به قول معروف ترش کرد و واکنش نشان داد که باز از این چیزها آوردید  ولی بعد از مکثی گفت که تصویب شود و اشاره کرد که الان اگر این را تصویب نکنیم جوسازی خواهد شد  ولی تا شما این مطالعه را انجام دهید ما برای توسعه این مخزن قرارداد بسته ایم! مدیر اکتشاف اشاره کرد که چطور میتوان برای توسعه میدانی که هنوز مطالعات اکتشافی آن تکمیل نشده قرار داد بست.

 در اینجا لازم است توضیح دهم که یکی از ضعفهای بزرگ در عملکرد بیعمتقابل  این بود که تهیه طرح  جامع توسعه میدان یا همان  MDP ، به شرکت خارجی سپرده میشد و اینجانب و بسیاری دیگر  ، معتقد بودیم که این کار غلط است و من حتی معتقد بودم که تهیه MDP امری حاکمیتی است و قابل واگذاری به غیر دولت نیست.  باید توجه داشت که MDP خصوصا در نوع قرارداد بیعمتقابل، بزنگاه سوء استفاده احتمالی و حتی نه لزوما سوء استفاده بلکه اشتباه شرکتهای بینالمللی است که دودش به چشم مالک مخزن میرود. برای روشن شدن این موضوع فرض کنید با تعداد مشخصی چاه تولید بیشتر از 100 هزار بشکه در روز از میدانی ممکن نباشد اما شرکت خارجی هدف تولید 150 هزار بشکه را در نظر بگیرد، خوب طبعا تاسیسات و تجهیزات براساس تولید 150هزار بشکه طراحی و نصب خواهد شد و این هزینه را به نفع شرکت سرمایهگذار و به ضرر مالک مخزن افزایش خواهد داد.  البته این تنها یک مثال است که شاید بیشتر در مورد بیعمتقابل مصداق داشته باشد ولی مساله MDP و تقلبات احتمالی آن بسیار پیچیدهتر از این است. ممکن است شرکت سرمایهگذار خارجی منحنی تولیدی را در نظر بگیرد که  تولید میدان در دوره قرارداد و بازپرداخت پروژه، خوب باشد ولی به عبارتی غیرصیانتی  باشد و پس از بازگشت سرمایه و رفتن او ،  تولید به شدت اُفت کند. به هرحال در هیچ نوع قراردادی منافع مالک مخزن و شرکت توسعه دهنده  کاملا مطبق نمیشود و شرکت خارجی MDP را بر اساس منافع خود ارائه خواهد کرد. من بارها گفتهام و نوشتهام که خوب  بود قبل از IPC  ، یک آسیبشناسی از عملکرد بیعمتقابل بعمل میآمد و در اینصورت مشخص میشد که از این ناحیه چقدر آسیب دیدهایم.

به هر حال آن جلسه هیئتمدیره گذشت و پس از مدت کوتاهی در سال 1380 قرارداد توسعه فاز1و2 میدان  دارخوین  با شرکت ایتالیائی  "انی"  براساس  MDP  پیشنهادی این شرکت امضاء شد. یکی دو ماه بعد از آن  به دعوت جبهه مشارکت جلسهای در دفتر این جبهه در خیابان سمیه  تشکیل شد که آقای رجبعلی مزروعی آن را اداره میکرد. هدف آن  جلسه ، بررسی عملکرد وزیر نفت دولت هفتم بود و من هم بعنوان منتقد در پنل آن جلسه حضور داشتم. در آن جلسه بحث نسبتا طولانی در مورد میدان دارخوین انجام شد و از جمله این نقد مطرح شد که آقایان قبل از این که مطالعات اکتشافی دارخوین کامل  شود و به عبارتی میدان را  کامل بشناسند براساس  طرح شرکت انی قرارداد بستهاند،  مدافعی که  در جلسه حضور داشت و آن روزگار خود را مبدع بیعمتقابل می دانست (که در واقع شرکت  امریکائی کونکو مبدع بیعمتقابل بود و داستان مجزائی دارد) و بیعمتقابل را بینقص  میدانست و حالا هم خود را  مبدع IPC  میداند و بیعمتقابل را ناکارا! ،  اعتراض کرد که چه کسی گفته است که میدان دارخوین مطالعات اکتشافی ندارد و جزوه کلفتی را بلند کرد که این  گزارش مطالعه میدان دارخوین است ، از وی خواهش کردیم که انگشت خود را از روی تارخ گزارش  که در پائین جلد نوشته شده بود بردارد و معلوم شد که گزارش چندین ماه بعداز مذاکرات قراردادی و حتی بعداز امضاء قرارداد آماده شده و نقشی  در کار نداشته است.

امروز میتوان عملکرد توسعه میدان دارخوین و میزان تحقق MDP آن   و وضعیت تولید آن  را بررسی نمود. البته شانسی که قرارداد و پروژه  توسعه دارخوین آورد این بود که در نیمه راه  اجرای پروژه قیمت جهانی نفت به شدت و تا بیش از چهار برابر افزایش یافت و به تبع آن هزینههای پروژههای نفتی هم افزایش یافت و بار هزینه شرکت انی از میزان پیشبینی شده در قرارداد سبقت گرفت .

 بررسی دقیق  داستان همین میدان دارخوین  نشان خواهد داد که اگر به تعبیر آقای وزیر، سرمایهگذاری ببشتری در میادین نفتی خوزستان جذب نشد تا چه حد بخاطر نحوه عملکردی که ذکر شد و مفاسدی که بعدا در مورد نحوه عقد بعضی از قراردادهای نفتی (در پرونده توتال و استات‌اويل)   افشاء شد  و نابسامانیهای سازمانی و مدیریتی بوده است و چقدر به خاطر نقد منتقدین؟!

 

تجربه‌اي از برخي شيوه‌هاي مديريتي در ايران

تجربه‌اي از برخي شيوه‌هاي مديريتي در ايران

در سطور زير  چند مورد از  سبك‌ها  و شيوه‌هاي مديريتي  متفاوتي كه عملا با آن برخورد كرده‌ام را مكتوب نموده‌ام خواننده محترم خود در مورد خوب يا بد بودن آن قضاوت خواهد نمود و همچنين قضاوت خواهد نمود  كه اگر تقصيري هست از كيست، او كه اين مدير را گمارده است؟ نظام ارزيابي عملكرد مديران؟ خود آن مدير ؟ يا......؟ :

1-   فردي گرفتار  بيماري نارسيسيسم ( بيماري خودشيفتگي يا برآورد بيش از واقع از توانائي‌هاي خود كه بنظر مي‌رسد در ايران شيوع بيشتري  نسبت به ساير جوامع دارد) است. پست و سمتي (البته بر مبناي روابط و نه ضوابط و به عرف مالوف در ايران) به او پيشنهاد مي‌شود و  او هم نه بر مبناي توانائي و تجربه ، بلكه مبتني بر همان بيماري آن را مي‌پذيرد. به عنوان مسئول وارد سازمان جديد مي‌شود در ضمير ناخودآگاه خود مي‌داند كه از نظر اطلاعات و دانش مورد نياز در اين سازمان به قول معروف پياده است و از معاونين و مديران با سابقه سازمان پائين‌تر  است.   غرور به او اجازه نمي‌دهد اطلاعات بگيرد و بياموزد. خود را  عقل كل ميداند و نيازي به اين چيزها ندارد، نمي‌تواند تحمل كند كسي فكر كند در اين حوزه از او بيشتر ميداند و مي‌فهمد و تجربه دارد. بعد از حدود دو ماه همه معاونين و مديراني كه مستقيم با  او  كار مي‌كنند را تعويض مي‌كند و كساني را از سازمان‌هاي ديگر مي‌آورد كه مثل او در اين حوزه پياده باشند. حالا  او از همه برتر است هم در سطح بالاتري از نظر سازماني است  و هم دو سه ماه بيشتر از آنها حضور و تجربه در اين سازمان دارد. اما در بدنه سازمان نمي‌توان همه را جابجا كرد نگاه و احساس كارشناسانِ  با تجربه و خبره سازمان (كه به راحتي نمي‌توان حذفشان كرد) سنگيني مي‌كند. در بدنه بسيار هستند كه تصورمي‌كنند! از  او بهتر مسائل اين سازمان را مي‌فهمند و در اينجا با تجربه‌تر هستند. همه را به بهانه اين‌كه سازمان ناكارمد است و بهره‌وري پائين دارد و با به رخ كشيدن ضعف‌ها و نا كارآمدي‌ها (كه البته هميشه در سازمان‌هاي ايران و خصوصا سازمان هاي دولتي وجود دارد) تحقير و سرزنش مي‌كند. اما بدنبال ريشه‌هاي واقعي ناكارآمدي‌ها با همكاري بدنه سازمان نمي‌گردد. يك تصوير ذهني جديد از سازمان و يا فرايندهاي آن طراحي مي‌كند (كه نيازي هم به مطالعه و كارشناسي ندارد) مديران جديد مادون را كه اطلاعاتشان از او كمتر است، نسبت به آن مجاب مي‌كند و با شتاب آن را در سازمان اجرائي مي‌كند. سازمان بهم‌ مي‌ريزد بدنه سازمان همه گيج و گنگ مي‌شوند كه چه خبر است و سرنخ‌ها به دست  او مي‌افتد و از اين طريق از همه برتر مي‌شود "كه من مي‌دانم كجا مي‌رويم". اجازه نمي‌دهد  كسي مخالفت كند اگر كسي مخالفت كند متهم به مقاومت در برابر تغيير و نوآوري و تحول سازماني!!!،  مي‌شود. بعد از مدتي، تغييرات سياسي موجب كنار رفتن او  از اين سازمان مي‌شود. بعضي‌ها ادعا مي‌كنند كه تغييرات بي‌مطالعه و شتابزده او موجب فروپاشي سازمان و افزايش ناكارآمدي آن شده است. اما او  مدعي  است  كه: "اگر اجازه داده‌ بودند كه باشم و تحولات را به نهايت برسانم و تصوير ذهني خود را كامل كنم،  بر صدر جهان مي‌نشستيم!!" مدير جايگزين  هم بعيد است موفق باشد. خودش در جمع كردن آنچه پخت و پز كرده بود مانده بود چه رسد به اين بيچاره.  دلخوش است كه با ناكامي مدير جديد (به تبع ميراثي كه به او رسيده است) همه خواهند فهميد كه او موفق‌تر و فعال‌تر بوده‌است!!!

2-   مديري به پست و سمتي منصوب مي‌شود. مي‌خواهد مدير نمونه و موفقي جلوه كند اما خودآگاه يا ناخودآگاه دو چيز را خوب مي‌داند: يكي اين كه عمر مديريت در ايران كوتاه است و دوم اين كه نظام ارزيابي عملكرد درستي در رابطه با عملكرد مديران و از جمله  او  وجود ندارد و اگر هم ارزيابي‌هاي دم‌دستي وجود داشته باشد عمدتا سخت‌افزاري يا (رك بگويم)،  فله‌اي است، يعني اگر بخواهي موفق جلوه كني بايد كار چشم پركن بكني.

مثال ساده‌اي  بزنم كه منظور از تفكر سخت‌افزاري و كار چشم پركن روشن شود: فرض كنيد يكي از مقامات قرار است بيايد جائي را افتتاح كند، پروژه‌اي را افتتاح كند كه من مدير آن هستم و تازه تمام شده است، در طول اجراي پروژه (به دليل رفت و آمد ماشين ‌آلات و مشكلات ديگر) امكان ايجاد فضاي سبز مناسب وجود نداشته. اما در مدت اجراي پروژه مطالعه شده است كه مثلا چگونه‌گياهي با شرايط آب و هوائي منطقه سازگار است؟  و آثار منفي زيست‌محيطي كارخانه احداث شده را بهتر خنثي مي‌كند؟ ارزانترين راه تامين اين گونه گياهي به ميزان كافي چيست؟ بهترين و بهره‌ورترين سيستم آبياري آن چيست؟ و ... و.... و....  . و آنگاه بعد از مطالعه، در زمان مناسب نهال آن گياه كاشته شده است و البته در زمان افتتاح چندان خودي نشان نمي‌دهد ولي كاري اصولي و مطالعه شده است.  اما من هيچكدام از مطالعات و بررسي‌ها  را نمي‌كنم  چون ميدانم مقام  افتتاح كننده اين چيزها سرش نمي‌شود و چيز چشم پركن مي‌خواهد. چند روز قبل از برنامه افتتاح،  به ياد فضاي سبز مي‌افتم با هزينه‌اي گزاف گياهان بزرگ و زيبائي را از جائي تهيه مي‌كنم و با عجله منتقل مي‌كنم و بدون توجه به مناسب بودن فصل و شرايط جابجايي گياه و زمان مناسب كاشت  و تمهيد مكانيزم آبياري،  آن گياه را با همان گلدان مي‌كارم و در روز افتتاح بجاي نهال‌ها،  يك فضاي سبز ظاهرا مطلوب وجود دارد و يكي دو  هفته بعد هم همه خشك مي‌شوند، ولي نمره خوبي در كارنامه من وارد مي‌شود كه با آن نهال‌ها نمي‌شد.

بگذريم؛  اين مدير با آن دو فرض (فوق‌الذكر) وارد سازمان مي‌شود، بررسي اوليه‌ او نشان مي‌دهد كه برنامه دقيق و روشني براي آينده و توسعه سازمان وجود ندارد و بخش‌هاي مطالعاتي و كارشناسي سازمان (به تعبير من بخش‌هاي نرم‌افزاري)  ضعيف هستند. دو راه در پيش رو دارد،  اول اين كه بازسازي و تقويت اين بخش‌ها را شروع كنم تا با كمك آنها بشود سازمان داراي برنامه شود و پروژه‌هاي مرتبط با آن كه با مطالعه و دقيق خواهد بود و منابع را ضايع نخواهد كرد، تعريف شود و آنگاه اجراي پروژه‌ها را آغاز كند (به تعبير من اقدامات سخت‌افزاري). راه دوم اين است كه شتابزده پروژه‌هائي تعريف كند و اقدامات چشم‌پركني انجام دهد.

در  مسير صحيح و اصولي  اول  ممكن است يكي دوسال طول بكشد تا پروژه‌ها آغاز شوند اما حتما منطقي و سود ده و دقيق و در جهت منافع سازمان  و منافع ملي خواهند بود و تاخير در شروع هم جبران خواهد شد چون همه مسائل آن ديده شده است. ولي با توجه به نظام ارزيابي و شاخص‌هاي ارزيابي كه مديران مافوق او دارند و او از آن اطلاع دارد،  ممكن است كه اصولا مهلت به او ندهند كه از اين مسير به پروژه‌ها و اجرا برسد و چون ارزيابان و مافوق‌ها نه كار نرم‌افزاري را  مي‌فهمند و نه براي آن ارزش قائل‌هستند ممكن است او را  مدير ضعيفي كه مدتهاست كاري نكرده است تلقي كنند و در عزل او جدي‌تر شوند.  بنابراين آستين را بال مي‌زند  معطل مطالعه و بررسي و كارشناسي نمي‌شود و بصورت جهادي!! پروژه تعريف مي‌كند و قرارداد مي‌بندد و شروع به كار مي‌كند پروژه‌هائي كه زود شروع مي‌شود ولي بدليل اين‌كه قدمهاي آن ديده نشده  در اجرا گير مي‌كند و بسيار دير تمام مي‌شود و در پايان هم چيزي عايد كشور نمي‌كند، اما چه باك  او  تا آنروز ديگر در اينجا نيست  و  به عنوان يك مدير موفق!!  از اين سكو به سكوي بالاتري پرتاب مي‌شود.

همچنين احيانا به كارهاي سخـت‌افزاري ديگري هم دست ميزند سازمان را بهم ميزند، واحدهائي را تبديل به شركت مي‌كند، شركت‌هائي را منحل مي‌كند  بعضي جاها ادغام و بعضي ديگر را منحل و بعضي را تجزيه مي‌كند و گسترش مي‌دهد. و تا آثار اين به اصطلاح اصلاحات سازماني شتابزده هم ظاهر شود ديگر او اينجا نيست و  در اين سيستم ارزيابي معلول،  قضاوت مي‌شود  كه  او  مدير اجرائي موفقي است و حالا در سكوي بالاتر  است.  مدير جايگزن  او وارث سازمان از هم پاشيده نا كارآمد و پروژه‌هاي مشكل‌دار و نيمه تمام مي‌شود و  وامي‌‌ماند و او  بيشتر مي‌درخشد!!

(نظام ارزيابي فله‌اي، غلط و سخت‌افزاري چه فاجعه‌اي مي‌تواند بيافريند،  به هرحال همه دنبال درخشيدن هستند تا نظام ارزيابي مسير درخشش آن ها را چگونه تعيين كند.)

3-   مديري سازمان مهمي را به روش سنتي و با راندمان پائين اداره مي‌كند. مدير مافوق  او تغيير مي‌كند. مافوق  جديد ارزيابي خوبي از عملكرد  او ندارد و بنا دارد او را  عزل كند او  دست به دامن حاميانش مي‌شود،  كساني كه  او را  بر سر اين پست نشانده‌اند و كساني كه در اين پست سرويس‌هاي خوبي به آنها داده‌ است  وارد مي‌شوند و نمي‌گذارند مدير  مافوق  جديد  او  را جابجا كند.  اما  مدير مافوق بهرحال  از او  راضي نيست و بايد رضايتش را جلب كند. مدير مافوق وقتي از بركناري او مايوس مي‌شود به او فشار مي‌آورد كه كارائي سازمان را بالا ببرد  و براي اين مقصود مديران ضعيف را بركنار و جايگزين كند.  او بايد زودتر اقدامي بكند كه نشان بدهد  در اين مسير حركت مي‌كند وگرنه ممكن است خود آن مدير مافوق كساني را به  او تحميل كند كه نفوذي او باشند. يكي دو نفر را پيدا مي‌كند  كه توانا باشند اما او را قبول داشته باشند و مدير مافوق هم آنها را بشناسد كه رضايتش جلب شود. اين يكي دو نفر مي‌آيند و به سرعت عملكرد قوي از خودشان نشان مي‌دهند و بعضي گره‌هاي سازمان را باز مي‌كنند. اما به تدريج عملكرد تمام ديگر مديران زير مجموعه او  و حتي خود او در مقايسه با عملكرد اينها زير سوال مي‌رود.  با پيدا شدن مقايسه، همه سازمان متوجه مي‌شوند كه عملكرد گذشته چقدر ضعيف بوده است.  مديران با سابقه زير مجموعه او كه حالا عملكرد ضعيفشان در حال آشكار شدن است هر يك در طول زمان ارتباطاتي را با بيرون ودرون سازمان برقرار كرده‌اند اگر بخواهد همه را تعويض كند وارد درگيري‌هاي وسيعي مي‌شود و با آوردن مديران جايگزين قوي نهايتا عرصه براي خودش  نيز تنگ خواهد شد. ضمنا مديران قديمي زير مجموعه‌اش  كه خطر را حس كرده‌اند مرتبا بر عليه اين يكي دو مدير جديد (كه زير سوالشان برده‌اند) توطئه مي‌كنند و به اصطلاح بر عليه آنها مي‌زنند.  او مجبور مي‌شود  اين مديران جديد را كنترل  كند و آنها را ترمز كند و به اصطلاح توي كارشان بگذارد تا جلوي توفيقات بيشترشان را بگيرد،  به تدريج درگيري‌اش  با آنها شديدتر مي‌شود، دنبال كوچكترين بهانه‌اي مي‌گردد  كه برايشان پرونده‌سازي كند  كه هم زيرسوالشان ببرد و هم درگير و منفعلشان كند و وقتشان را تلف كند و در فرصت مناسب كنارشان بگذارد. توانائي و حوصله اين كه سازمان را با توانائي اين دو مدير توانا  تنظيم كند ندارد و همانطور كه اشاره شد از تبعات آن و واكنش‌هاي ذينفعان و از آينده خود نگران است، پس اين‌ دو نفر  بايد بروند. با مديران قبلي‌ همپيمان مي‌شود  كه زيرآب آنها را بزند  و سازمان را به تعادل قبلي برگرداند. به محض جابجائي مدير مافوق كه همه اين مشكلات را براي  او  بوجود آورد،  عذر اين يكي دو نفر را مي‌خواهد.

4-   مديري  ضمن مشغول بودن در پست‌هاي مديريتي به دوره‌هاي علمي مديريتي راه يافته و شديدا تحت تاثير تئوري‌هاي نوين مديريتي قرار گرفته است،  اما توجهي ندارد  كه اين تئوري‌ها در چه فضاي اجتماعي و سياسي و فرهنگي و سازماني مطرح مي‌شوند.

يادم هست آن قديم‌ها در فيزيك و شيمي به ما مي‌گفتند قوانين در شرايط متعارفي تحقق مي‌يابد. مثلا اين كه آب در صد درجه به جوش مي‌آيد قانون است اما در شرايط متعارفي، يعني ارتفاع چقدر باشد، فشار هوا چقدر باشد و مثلا نيروي جاذبه چقدر باشد و گرنه نتيجه تغيير مي‌كند. در فيزيك و شيمي يا به عبارتي علوم دقيقه، شرايط متعارفي محدود و ساده بود و مي‌شد آن را تدوين كرد اما تئوريسين علوم انساني و نظريه‌پرداز مديريت، نمي‌تواند براي تئوري يا قانون خود شرايط متعارفي يا شرايط تحقق را تعريف كند چون در واقع بايد تشريح كند كه در جامعه من كه چه ويژگي‌هاي تاريخي و فرهنگي و روانشناسي اجتماعي غيرو و غيرو دارد اين تئوري يا قانون مصداق پيدا كرده‌ است و در اينصورت بايد ده‌ها جلد كتاب بنويسد تا بتواند نظريه و تئوري خود را توضيح دهد كه در چه شرايطي قابل تحقق است.

 متاسفانه  مدير فوق كه حالا  مديريت خوانده و جذب تئوري‌ها شده به اين واقعيت توجه ندارد كه بايد از اين تئوري‌ها ايده بگيرد  اما بايد دقت كند كه آيا بسترهاي تحقق آن فراهم است يا نه. مثلا اگر يك نظريه يا يك روش ايجاد انگيزش در سازماني جواب داده است كه در آن سازمان افراد بر اساس اصولي استخدام شده‌اند و تحصيلات و علائق و شغلشان همه بر هم منطبق است، آيا همان را در سازماني كه هيچ اصول و استانداردي در زمينه جذب افراد حاكم نبوده است نيز مي‌توان به اجرا گذاشت و نتيجه مطلوب گرفت؟  آيا روشي كه در سازماني جواب داده است كه در آن حقوق و مزايا كافي است، افراد دقيق استخدام شده‌اند و آموزش‌هاي لازم را ديده‌اند در سازماني كه اين ويژگي‌ها را ندارد هم جواب مي‌دهد.

از همه جالب‌تر اين كه اين مدير مثلا به دنبال گرفتن استانداردهاي بين‌المللي  ايزو مي‌رود  بدون اين كه توجه كند  كه اصولا خود او براساس چه استاندارد و چه ويژگي‌هائي بر همين پستي كه هست منصوب شده‌است؟ و گاهي پارادوكس از اينجا شروع مي‌شود كه مديري كه در انتصابش هيچ ضابطه‌اي رعايت نشده است حالا مي‌خواهد ضوابطي را در سازمان اعمال كند! به هرحال  او  كه ذوق زده نظريات جديد مديريتي و سيستم‌هاي جديد مديريتي است  و به عبارتي گرفتار "مدزدگي علمي"  است،  بدون توجه به اين فضا اقدام به اعمال نظريه‌ها و اجراي سيستم‌هاي جديد  مي‌كند كه نهايتا نتيجه‌اي جز بهم ريختگي بيشتر سازمان و تلف كردن انرژي سازمان و افزايش ناكارآمدي ندارد.

مثلا در دنياي پيشرفته تحولات مستمر نرم‌افزاري در بهبود و ارتقاء شيوه‌هاي انجام كار و يا به عبارتي تحولات و بهبود مستمر اپليكيشن‌ها،  موجب تقاضاي مستمر براي سخت‌افزارهاي كامپيوتري پيشرفته‌تري كه بتواند اين اپليكيشن‌ها را فراوري يا پروسس كند، شده است ولي در اينجا اول ميرويم پيشرفته‌ترين سخت‌افزارها را تهيه‌ مي‌كنيم بعد متوجه مي‌شويم كه به درد اپليكيشن‌ها يا شيوه‌هاي قراضه انجام كار ما نمي‌خورد بعد مي‌خواهيم بزور و از آخر،  يكباره از روش‌هاي قراضه به اپليكيشن‌هاي پيشرفته جهش كنيم  بدون اين‌كه كاركنان ما آموزش لازم و انگيزش لازم را داشته باشند و بدون اين‌كه بسياري چيزهاي ديگر فراهم باشد و نتيجه اين مي‌شود كه هزينه گزافي‌ كرده‌ايم و اتوماسيون كه همه جا بال سازمان مي‌شود اينجا بار و وبال سازمان مي‌شود.

گاهي در سازماني كه درب ورود و خروجش معلوم نيست و هيچ كس به هيچ‌كس نيست و حتي ماموريت روشني هم ندارد. دنبال سند برنامه‌ استراتژيك مي‌گرديم و البته اين مدزدگي‌هاي علمي مثل چاه ميرزاآقاسي است كه براي عد‌اي هم خوب نان دارد، مي‌آيند و قرادادي مي‌بندند و پول كلاني مي‌گيرند و SWOT مي‌كنند و گزارشاتي مي‌دهند و فصولي از كتاب‌هاي مديريتي را هم براي حجم‌سازي داخل آن مي‌گذارند كه يك پول سياه كمكي به سازمان نمي‌كند.

خلاصه بعد هم همه گرفتاري‌هائي كه اين مدير با مدزدگي علمي ايجاد كرده‌ است  را به حساب مقاومت در مقابل تغيير و  كشش نداشتن سازمان در مقابل مديريت مدرن و پيشرفته خود مي‌گذارد.  در صورتي كه اگر مقاومت در مقابل تغيير هم وجود دارد همان نظريه‌هاي مديريتي به  او  تذكار داده‌ بودند كه براي رفع آن بايد فكر  كند و برنامه داشته باشد. به هرحال عمر مديريت او تمام مي‌شود و او مدعي  است و خود را شايسته جايگاه‌هاي بالاتري مي‌بيند!!!!

تحقق توسعه نيازمند مديران توسعه يافته

تحقق توسعه نيازمند مديران توسعه يافته

چندين سال پيش گفتگوئي انتقادي با يكي از مديران مطرح كشور داشتم. به ايشان گوشزد مي‌كردم كه فاصله ميان حرف و عمل ايشان بسيار زياد است و بگونه‌است كه هركس دوستي و ارتباط كلامي با ايشان داشته باشد از حرف‌هاي ايشان او را فردي توسعه يافته خواهد يافت ولي كسي كه با او كار نزديك كرده باشد روش‌هاي برخورد او را ناتوسعه يافته خواهد ديد. به‌عنوان مثال اگر كسي با او تنها هم كلام شده باشد و تنها حرف‌هاي او را شنيده باشد، تصور خواهد كرد كه او بسيار قائل به شايسته‌سالاري  و گماردن شايسته‌ترين‌ها در سمت‌ها است ولي كسي كه با ايشان از نزديك كار كرده باشد و يا تحت مديريت ايشان بوده باشد ديده است كه تنها ملاك انتخاب‌هاي او دوستي و رفاقت و خويشاوندي و هم تيمي است. و يا اگر كسي تنها با او تعامل كلامي داشته است، تصور مي‌كند كه او بسيار قائل به شفافيت و گردش اطلاعات و گشودگي در تبادل اطلاعات است، اما كسي كه با او كار كرده باشد ديده است كه چگونه تلاش مي‌كند كه حتي اطلاعات آشكار را از دسترس ديگران دور نگه دارد مبادا كه از او مطلع‌تر باشند و يا به تحليل‌هاي بهتر و دقيق‌تري برسند.

اين مدير عزيز در پايان اظهارت من رفتار خود را اين‌گونه توجيه كرد كه فلاني: اين حرف‌ها قشنگ و خوب و درست است اما اينجا كشور توسعه‌يافته‌اي نيست و ما نمي‌توانيم براساس معيارهاي توسعه يافتگي عمل و مديريت كنيم! به ايشان عرض كردم كه بنظر من اين عذر بدتر از گناه است. چراكه بر اين باورم كه مديران توسعه يافته، با خصلت‌هاي توسعه يافته كه خصلت‌هاي توسعه‌يافتگي را براي خود دروني كرده باشند مي‌توانند كشوري را به توسعه‌ برسانند. نمي‌توان باور كرد كه مديراني  با رفتارهاي عقب مانده كشوري را  به توسعه نزديك كنند. 

از آن روز تا كنون دائما با خود فكر مي‌كنم كه خصلت‌هاي مديران توسعه يافته كه بتوانند كشور را به سمت و سوي توسعه‌يافتگي سوق دهند چيست؟ آيا مي‌توان با عملكردها و رفتارهاي مديريتي غير توسعه‌اي و ضد توسعه‌اي كشوري را به توسعه نزديك كرد؟ آيا در  فضاي فعلي مديريتي كشور مديراني كه به راستي خصلت‌هاي توسعه يافته داشته باشند و توسعه را در خود دروني كرده باشند مي‌توانند در سمت هاي كليدي مديريتي قرار گيرند و اگر هم قرار گفتند دوام بياورند؟ 

نظام تصمیم‌گیری در ژاپن و ایران و حقوق شهروندی

نظام تصمیم‌گیری در ژاپن و ایران و حقوق شهروندی

در دوره‌ای که ریاست موسسه مطالعات بین‌المللی انرژی را برعهده داشتم (بین سال‌های 76تا81) روزی از یکی از وزارتخانه‌ها زنگ زدند که یک هیئت ژاپنی به دیدارتان می‌آید و خواستند که به قول معروف تحویلشان بگیریم. چند نفر ژاپنی بسیار باهوش و مطلع آمدند و مستقیم از سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی و می‌آمدند و قبلا هم به وزارت نیرو رفته بودند. کل شبکه انرژی ایران را مطالعه کرده‌ بودند و سئوالات بسیار اساسی داشتند که برای من بسیار آموزنده بود. مثلا اینکه متولی سیاست‌گذاری و برنامه‌ریزی یکپارچه بخش انرژی در ایران کیست؟(که نداریم). بعد از پایان سئوالاتشان من از ایشان سئوال کردم که: شما که هستید؟ و این اطلاعات رابرای چه می‌خواهید؟ توضیح دادند که یک دفتر  مطالعاتی هستند که توسط شرکت‌های مختلفی که کنسرسیومی را برای ورود به یک پروژه سرمايه‌گذاري در ایران تشکیل داده‌اند، حمایت می‌شوند. گفتند که برای تصمیم‌گیری ورود این کنسرسیوم به این سرمايه‌گذاري، حدود دو میلیون دلار هزینه مطالعه کرده‌ و دوسال وقت صرف کرده‌اند و برای آن قبلا هم به ایران آمده‌اند و نتایج را گزارش داده‌اند و کنسرسیوم هنوز قانع نشده است و دوباره برای پاسخ گرفتن سئوالات و رفع ابهامات باقی‌مانده آمده‌اند. پرسیدم آن سرمايه‌گذاري که می‌خواهید در آن وارد شوید چیست، گفتند خط‌لوله گازی ترکمنستان- ایران- ترکیه. لازم به توضیح است که آن زمان هنوز صف‌بندی‌های جدید بعد از فروپاشی شوروی، در منطقه آسیای‌میانه شکل نگرفته بود و هنوز حق مسلم هسته‌ای! تا این حد روابط ما با جهان را تیره و تار نکرده بود و هنوز برای رساندن نفت و گاز کشورهای بسته در خاک (Land Lock) آسیای‌میانه، به بازارهای جهانی روی مسیرهای ایران هم حساب می‌شد ولذا چنین مسیری و خط‌لوله‌ای مطرح بود (که البته خیلی هم جدی نبود) و با قیمت‌های آن روز، کل سرمايه‌گذاري آن حدود دویست میلیون دلار تخمین زده می‌شد و این کنسرسیوم ژاپنی حتی نمی‌خواست تمام این سرمايه‌گذاري را خود انجام دهد بلکه می‌خواست اگر به جمعبندی رسید، در آن مشارکت کند. یعنی برای یک تصمیم‌گیری حداکثر دویست میلیون دلاری بیش از دو میلیون دلار هزینه مطالعه و بیش از دو سال وقت صرف شده بود. این را داشته باشید تابه ایران برگردیم.

در همان زمان روزی برای کاری(که از خاطرم رفته است) به ملاقات ریاست وقت سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی رفتم، پس از پایان صحبتمان و در حالی که برای خروج از دفتر ایشان سرپا شده‌ بودم، با خوشحالی کاغذی را به من داد و خواست که تو که نفتی هستی برو و بر روی این نظر بده، یک صفحه و نیم یا حداکثر دو صفحه و نیم کاغذ A4 متن بود و یک نقشه A3 پیوست آن. با یک نگاه متوجه شدم که طرح خط‌‌لوله اتیلن شرق و طرح اتیلن غرب است که راجع به آن شنیده بودم و موضع داشتم. و شنیده بودم که در کل صنعت نفت (به عنوان تامین کننده خوراک) و پتروشیمی نیز خیلی‌ها روی آن حرف دارند. ماجرای این طرح این بود که در منطقه عسلویه اتیلن (که پایه زنجیره‌ای از محصولات پتروشیمی است)، تولید شود با یک خط‌لوله از مسیر غرب کشور به شمال غرب تا کردستان و آذربایجان غربی برود و با یک خط‌لوله دیگر به شرق تا سیستان و بلوچستان برود و در مسیر هردو خط‌لوله و در نقاط مختلف، مجتمع‌های متعدد پتروشیمی احداث شود که خوشوقتانه بعدها مسیر شرقی آن (ظاهرا) منتفی شد.

بلافاصله به ایشان گفتم این کار درستی نیست، بسیاری روی آن حرف دارند، همین پتروشیمی‌هائی که تا حالا درست کرده‌ایم از نظر بهره‌وری و از نظر انتخاب مکان درست و از نظر اقتصادی بودن زیر سئوال هستند. (رجوع کنید به http://hassantash.blogfa.com/post-239.aspx) و گفتم که این دو سه صفحه که فقط معرفی پروژه است، چنین طرح چند میلیارد دلاری و بلکه چند ده میلیارد دلاری، هزاران صفحه مطالعات فنی- اقتصادی و مکان‌یابی و اسناد پشتیبان می‌خواهد که اگر هم کسی می‌خواهد نظر بدهد باید روی آنها نظر بدهد. از واکنش ایشان برداشتم این بود که چنین اسنادی وجود ندارد و بعدها هم خیلی تلاش کردم در این مورد چیزی بیابم و نیافتم. ایشان به من گفتند که حالا ممکن است خیلی هم اقتصادی نباشد و یا از منظر اقتصادی صِرف دیده نشده باشد و ما به اشتغال‌زائی توجه داشته‌ایم. این حرف مرا نگران‌تر کرد نمی‌دانم به ایشان گفتم یا نه (چون در حال خروج بودم و مجالی نبود)، چندین سئوال به ذهنم آمد. آیا در یک اقتصاد پیوسته، لزوما باید شغل را پشت درب خانه مردم ایجاد کرد یا اقتصاد باید بهره‌ور باشد تا در آن سرمايه‌گذاري صورت گیرد و شغل ایجاد شود. اگر هدف ایجاد شغل است آیا مطالعات آمایشی و تطبیقی در مورد بهترین و کم‌هزینه‌ترین راه ایجاد شغل در مناطق مختلف انجام شده است. صنایع بالادستی پتروشیمی که اشتغال‌زا نیستند. آیا همه صنایع و بخش کشاورزی و غیرو با هم مقایسه شده‌اند؟ جالب این است که طرح اتیلن غرب زمینه فشار نمایندگان و مقامات محلی و حتی مقامات نفتی بومی همه مناطق مسیر آن را هم فراهم ساخت، وزیری چند صباحی آمد و در شهر خود که در مسیر یا نزدیک مسیر اتیلن غرب بود کلنگ مجتمع جدیدی را زد. نماینده‌ای با وعده پتروشیمی آوردن رای از مردم گرفت و وزارت نفت را در فشار قرارداد و مجتمعی دیگر کلنگ خورد.

حالا مدل تصمیم‌گیری ژاپنی را با مدل تصمیم‌گیری ایرانی مقایسه‌کنید؟ آیا اگر پول بادآورده نفت نبود و درآمد یک دولت از مالیات مردم تامين مي‌شد و صنایع و کارخانجات باید کالای قابل رقابت و بهره‌وری مطلوب و درآمد و سود خوب می‌داشتند که بتوانند مالیات خوب بدهند و کشور اداره شود، بازهم اینگونه با سرمايه‌گزاري‌ها برخورد و اینگونه تصمیم‌گیری می‌شد؟ آنچه در مورد اتیلن غرب ذکر شد تنها یک نمونه و مشت از خروار است.

آیا وقتی نظام تصمیم‌گیری اقتصادی و سرمايه‌گذاري کشور اینگونه معیوب و منفعل است، این احتمال بسیار تقویت نمی‌شود که رانت‌خواران و ویژه‌خواران و صاحبان منافع خاص یا آنان که منافع خود را بر منافع ملی ترجیح‌می‌دهند، برای کشور طرح و پروژه تعریف کنند و با اعمال نفوذ آن را ملی کنند؟ و یا خارجی‌ها برای ایجاد تقاضا برای نرم‌افزار و سخت‌افزار خود از لایسنس و پتنت گرفته تا تجهیزات و خدمات پیمانکاری، برای این کشور پروژه و طرح بنویسند؟(رجوع کنید به کتاب خاطرات یک تبه‌کار اقتصادی).

نهایتا این‌که وقتی در کشوری زندگی می‌کنی که مدیر و تصمیم‌گیر محترم به خود اجازه می‌دهد که شب بخوابد و صبح بلند شود  و با ریسک پول هفتاد و چند  میلیون نفر و دست در جیب آنها، پروژه هشت‌گانه پالایشگاهی و صدگانه پتروشیمی و میلیون گانه گازرسانی و صدگانه سدسازی و  فولادسازی و امثال آن با بازدهی منفی تعریف‌ کند، کسی که عمق فاجعه را می‌فهمد حق ندارد نقد کند و اگر نقد کرد باید تحت فشار قرارگیرد؟

آیا دانشگاه‌های ما و خصوصا دانشگده‌های اقتصاد ما و مطبوعات ما نباید مطالعات فنی- اقتصادی اینگونه طرح‌ها و پروژه‌ها را مطالبه کنند؟ آیا نباید سازوکاری در کشور فراهم شود که در مورد طرح‌ها و پروژه‌های بزرگی که ابعاد ملی دارد و توسط دولت و شرکت‌های دولتی و خصولتی‌ها اجرا می‌شود. قبلا از  نهایی شدن و اجرا سمینارهائی برگزار شود تا همه‌چیز شفاف شود و زمینه نقد و بررسی فراهم شود؟ و معلوم شود که آیا همه چیز درست بررسی شده است؟ مسائل زیست‌محیطی و آب و هزینه‌های فرصت و عدم‌النفع‌های اجتماعی و عمومی بررسی شده است یا نه؟

اگر مدیری این سیستم‌های تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری را اصلاح و شفاف نکند، آیا می‌توان از او پذیرفت که برخورد ریشه‌ای با رانت‌جوئی دارد؟

در جهان توسعه‌یافته که همه سرمايه‌گذاري‌ها توسط بخش‌خصوصی انجام می‌شود و بخش‌خصوصی برای تامین مالی به بانک مراجعه‌ می‌کند و بانک هم کار خود را بلد است و دستگاه حاکمیتی تفکیک شده از بنگاه‌ها و بخش تصدی است و کنترل و نظارت خود را اعمال می‌کند و پاسدار منافع ملی (در مقابل منافع خصوصی) است، این نگرانی‌ها وجودندارد ولی در شرایط و فضای کسب و کار ایران این نگرانی حتی در مورد سرمايه‌گذاري بخش خصوصی وجود دارد(که در جستجوی سود واقعی است یا رانت جانبی)، چه رسد به سرمایه‌گذاری‌های دولتی و خصولتی.

کشور با هوا کردن وبرپا کردن آهن و فولاد بدون توجه به توجیه اقتصادی آن، صنعتی  و توسعه یافته نمی‌شود. کشور با توسعه‌ نرم‌افزارها و تطابق نرم‌افزار و سخت‌افزار و ارتقاء بهره‌وری و انجام سرمايه‌گذاري‌های پربازده و منطقی که ارزش افزوده ایجاد کند به پیش‌‌می‌رود.

اگر مي‌بينيم كه اين همه دلار نفتي در كشور ريخته مي‌شود ولي ما به ازاء آن در زندگي و شغل و معيشت مردم ديده نمي‌شود، آيا نتيجه همينگونه برخورد نيست؟

چند نکته در مورد کنفرانس نفتی لندن

چند نکته در مورد کنفرانس نفتی لندن

 

امروز مصاحبه‌ای را از مسئول بازنگری قراردادهای صنعت نفت مطالعه کردم. این مسئول محترم در این مصاحبه گفته بودند که تاکنون 80 گروه و شرکت برای حضور در کنفرانس نفتی لندن که برگزاری آن به شرکت انگلیسی CWC سپرده شده است، ثبت‌نام کرده‌اند و 200 شرکت دیگر نیز در نوبت ثبت‌نام قرار دارند. با خواندن این فراز از مصاحبه سوال مهمی برایم پیش‌ آمد و آن این که شاید این مسئول محترم اطلاع داشته باشند که شرکتی مانند CWC برای ثبت نام افراد و شرکت‌ها در چنین کنفرانسی مبالغ قابل توجهی را از آنها می‌گیرد و حتی از خیلی شرکت‌ها هم حمایت یا "اسپانسرشیپ" دریافت می کنند. حال مساله این است که در حالی که کنفرانس مربوط به ایران و انگیزه شرکت‌کنندگان نیز اطلاع از چارچوب قراردادی جدید و طرح‌ها و پروژه‌های ایران که بوسیله مسئولین ایرانی آنجا ارائه خواهد شد است، چرا به این شرکت انگلیسی این امکان را می‌دهند که همه سود این کنفرانس را از آن خود بنماید؟ به سادگی می‌توان یک موسسه ایرانی (مثلا از موسسات وابسته به صنعت نفت ) را شریک CWC نمود که بخش قابل توجهی از این پول به کشور برگردد. اتفاقا مصاحبه شونده محترم به سمینار مشابهی که در سال 1999 برگزار شد اشاره نموده  و کنفرانسی که قرار است برگزار شود را با آن قیاس کرده‌اند. اتفاقا نگارنده در مورد آن کنفرانس (1999) تجربه شخصی دارم. دقیقا مقایسه شان درست است. کنفرانس 1999 نیز شرایط مشابهی داشت و شرکت‌های بین‌المللی نفتی پس از سال‌ها دوری از بازار ایران می‌خواستند ببیند که ایران چه‌خبر است. آن دوری بخاطر انقلاب و جنگ و بازسازی بود و حالا هم سال ها دوری بخاطر تحریم و دولت مخرب قبلی بوده است. کنفرانس 1999 را شرکتی بنام ibc  برگزار کرد و برگزاری آن آنقدر برایش درآمد و سود داشت و چندان به قول معروف زیر دندانش مزه کرده بود که دو سال بعد به سراغ من آمدند که کنفرانس مشترکی را در مور  نفت ایران برگزار کنیم. من در آن زمان مسئول موسسه مطالعات بین‌المللی وزارت نفت بودم،  به ایشان به قول معروف برگ زدم و گفتم که  برآورد ما این است که دو سال پیش یعنی در کنفرانس 1999، شما بیش‌از پانصدهزار پوند از محل ثبت نام و گرفتن حامی، پس از کسر هزینه‌های کنفرانس، سود کرده‌اید و گفتم آنوقت دوستان برگزار کننده که کار را به شما سفارش دادند حواسشان به کار خودشان و معرفی پروژه‌های صنعت‌نفت بوده و به سود شما توجه نداشته‌اند و گفتم اگر می‌خواهید به قول معروف برادریتان را ثابت کنید که کنفرانسی با هم برگزار کنیم، باید ابتدا بخشی از آن سود را به حساب موسسه بریزید تا حاضر شوم راجع به برگزاری کنفرانس صحبت کنم. از واکنششان فهمیدم که برگی که زدم چندان‌ هم پّرت نبود و حتی شاید بیشتر از آن هم بوده است. جالب است که ibc  بعد از دوسال که لابد دو مجمع هم تشکیل داده بود و توضیح می‌دادند که اگر سودی هم بوده از هضم رابع هم گذشته است، حاضر شد بدون هیچ تضمینی 10 هزار پوند به حساب  موسسه پول واریز کند تا با ما وارد مذاکره شود، که می‌توانستیم مذاکره هم نکنیم. کنفرانس مشترکی را در سال 2001 در لندن برگزار کردیم که هزینه با ibc باشد و سود آن 50-50 تقسیم شود. با وجود آنکه آن اشتیاق دو سال قبل هم برای شرکت‌های نفتی فروکش کرده بود، کنفرانس درآمد فراوانی داشت تمام هزینه‌ها بعهده ibc  بود و ما هم نمی‌توانستیم نظارت چندانی داشته باشیم چون نرخ‌های لندن دست‌ ما نبود و ibc  تا توانست حساب‌سازی هم کرد. با این وجود کنفرانس بیش از 160 هزار پوند برای موسسه درآمد داشت در حالی که  هزینه سفر و اقامت سخنرانان ایرانی هم با ibc بود. ضمن این‌که برای اعتبار و ارتباطات موسسه  که یک موسسه مطالعاتی بین‌المللی بود بسیار مفید بود و به برگزاری کنفرانس‌های بین المللی سطح بالائی، در تهران کمک کرد و توانائی های موسسه را ارتقاء داد.

حالا توصیه من به دوستان این است که اگر تا حالا این کار را نکرده‌اند، هرچه زودتر یک موسسه ایرانی را شریک و همکار CWC کنند تا بخشی عمده‌ای از این درآمد که بواسطه ایران است،  به  یک موسسه ایرانی برگردد و یک موسسه ایرانی اعتبار کسب کند و آموزش ببیند و توانائی پیدا کند. زمان کنفرانس بر روی سایت CWC 22 تا 24 فوریه 2016 (3تا 5 اسفند 94) اعلام شده و هنوز وقت کافی برای اجرای این توصیه  وجود دارد. روی سایت CWC برای بسیاری از کنفرانس‌هایش که برای کشورهای مختلف انجام می‌شود،  یک سازمان به عنوان همکار بومی  معرفی شده ولی در این مورد نه. حیف است که از این فرصت‌ها برای ارتقاء توانائی‌ها و ظرفیت‌های نرم‌افزاری کشور استفاده نشود. ریاست محترم جمهور و بسیاری از مسئولین اعلام کرده‌اند که اینبار خارجی‌ها باید بدانند که سرمایه‌گزرای‌ها و فعالیتشان در ایران باید بگونه‌ای باشد که به توسعه ظرفیت‌های ملی کمک کند، خوب این امر مهم را باید از همین گام‌های اول آغاز نمود. 

 

لینک یادداشت قبلی در این زمینه 

http://hassantash.blogfa.com/9310.aspx

يادی از برجسته‌ترين متخصص ميادين نفتی (دکتر علی‌محمد سعيدی )

يادی از برجسته‌ترين متخصص ميادين نفتی (دکتر علی‌محمد سعيدی )

در روزهای اخیر از طریق یکی از دوستان عزیز مطلع شدم که دکتر علی‌محمد سعیدی به سرای باقی شتافته‌است. دکتر علی‌محمد سعیدی بدون شک برجسته‌ترین و با سابقه‌ترین فرد در رشته مهندسی میادین نفتی در ایران و شناخته شده و مطرح در سطح جهان بود. هنوز از کم و کیف درگذشت وی مطلع نیستم اما بلافاصله وظیفه خود دانستم که در بزرگداشت او مختصری را قلمی کنم.

اولین بار در نیمه دهه 1360 با دکتر سعیدی آشنا شدم. دکتر سعیدی که سوابقی در بخش‌های اکتشاف و استخراج نفت  در شرکت ملی نفت ایران داشت، در اوایل انقلاب، زودتر از موعد،  بازنشسته شده بود. وی بعد از بازنشستگی به فرانسه مهاجرت کرده بود و با شرکت توتال فرانسه همكاري‌هائي را شروع كرده بود. کتاب هشتصدو شصت صفحه‌ای او در زمنیه دانش مهندسی مخازن نفتی در میادین هیدروکربنی شکافدار، که یکی از معتبرترین منابع در این زمینه در سطح ‌جهان است وامروز کمتر مقاله و کتابی در این زمینه وجود دارد که ارجاعی به آن نداشته باشد در سال 1987 میلادی توسط شرکت معتبر نفتی توتال منتشر شده است.

در زمانی‌ که در وزارت نفت مسئولیت اداره دفتر وزارتی نفت را بعهده داشتم از طنزهای تلخ این بود که در دانشکده نفت آبادان (که به دلیل شرایط جنگ به اهواز نقل مکان کرده بود) رشته‌های مهندسی برق و مکانیک و امثال آن که در دیگر دانشگاه‌های کشور هم وجود داشت، برقرار بود،  اما رشته‌های تخصصی مانند مهندسی مخازن نفتی یا مهندسی حفاری که به شدت مورد نیاز صنعت نفت بود و هست، وجود نداشت. تصمیم گرفته شد که رشته مهندسی مخازن در دانشکده تاسیس شود و دکتر سعیدی که با تعصب ملی خود هرگز ایران را فراموش و رها نکرده بود، نقش مهمی در این زمینه ایفا کرد. تنظیم برنامه رفت و آمد دکتر سعیدی به اهواز به عهده من بود. سعیدی مقاطعی را به ایران می‌آمد و ترم‌های فشرده‌ای را تدریس می‌کرد دانش او آنقدر ارزش داشت که گاهی در شرایط جنگ او را با هواپیمای اختصاصی برای تدریس بفرستیم. شاید قدرشناسی از علم ودانش او و حفظ احترامش بود که رابطه خوبی را بین ما ایجاد کرد. سعیدی در دوره بعد از جنگ که اضطرارها گذشت و زمینه توجه به توسعه منابع هیدروکربنی فراهم شد، به منتقد عملکرد صنعت نفت در این بخش تبدیل شد. در این دوره فراغت بیشتری برای حضور در ایران داشت. نقدهائی را در مورد برنامه توسعه یک یک میادینی که در دستور توسعه قرار می‌گرفتند به مسئولین مربوطه می‌نوشت و با اعتمادی که به من داشت اغلب نسخه‌ای را به من میداد، که پوشه‌ای از آن را  حفظ کرده‌ام. سعیدی بسیار صریح‌اللهجه و البته گاهی تندخو بود. بعضی بزرگان این ویژگی‌های او را تاب نمی‌آوردند، اما همیشه فکر می‌کردم که گل دانش او آنقدر ارزشمند هست که برا ی دست ‌بردن به آن خلیدن خارش را تحمل کنیم. که گل بی عیب خداست.

آنچه که فریاد دکتر سعیدی را بلند  می‌کرد عدم تزریق گاز کافی به میادین نفتی برای حفظ فشار مخزن و تولید صیانتی و بهینه از میادین نفتی بود تا جائی که گاهی استفاده‌های دیگر از گاز و یا صادرات گاز تا زمانیکه گاز کافی به میادین نفتی تزریق نشود را خیانت می‌دانست.  امروز که سال‌ها از نقدهای مکتوب دکتر سعیدی می‌گذرد می‌توان روائی آن ها را به قضاوت نشست.

به خاطر دارم در نشستی، مدیر جلسه از او با عنوان دکتر سعیدی دعوت کرد که سئوالش را مطرح کند ویا نکته‌اش را بگوید. گفت من دکتر نیستم مرا دکتر خطاب نکنید! وقتی با تعجب علت را از او جویا شدند گفت اگر بسیاری از دکترهائی که امروز در مملکت دکتر نامیده می‌شوند دکتر هستند من از دکترا داشتن براعت می‌جویم (نقل به مضمون).

بارها قراردادهای مشاوره‌ای شخصی‌اش با شرکت‌های مهم نفتی معتبر جهان را به من نشان داده بود و  موارد بسیار جالبی را از این که چگونه شرکت‌های بزرگ نفتی در میادین نفتی که مشارکت دارند،  حتی سر یکدیگر کلاه می‌گذارند را ذکر می‌کرد و هشدار می‌داد که در کار کردن با این شرکت‌ها اگر شش دانگ حواست جمع نباشد و اگر اشراف علمی به میدان مورد مذاکره برای قرارداد نداشته باشی، کلاهت پس معرکه خواهد بود.

در هشت سال اخیر دیگر  نقدی از او نشنیدم و کمتر از او خبر داشتم، نمیدانم یک‌سره نا امید شده بود یا با بالا رفتن سن دل از دنیا و مافیها بریده بود. آخرین باری که با او تماس داشتم گفت که خانه‌اش در اللهیه را فروخته است و بدنبال احداث یک مدرسه و صدقات جاریه است. تلخی‌های سال‌های اخیر که حال و حوصله و دل و دماغ همه کار را  از بین برد، موجب غفلت و قصورم در پیگیری احوال او شد.

به سهم خود هرگز در فریادها و تندخوئی‌های او دغدغه‌ای جز منافع ملی و دلسوزی را نیافتم. سعیدی از مفاخر علمی و صنعت‌نفت کشور بود، از او فراوان آموختم، خدایش بیامرزد.


یادداشتی و خاطرة‌ای برای سپاس از دکتر سریع‌القلم

سخنان ارزشمند جناب دکتر سریع‌القلم را در دیدار با اهل قلم میخواندم . بنظرم رسید که اگر بخواهیم فرمایشات ایشان را در یکی دو جمله خلاصه کنیم این است که بدون انسان‌های توسعه یافته و خصوصا مدیران توسعه‌یافته (به لحاظ فرهنگی و عقلی و اخلاقی)، کشوری توسعه نمی‌یابد. و این همان مفهوم قرآنی است که:  "خداوند  (وضعیت) قومی را تغییر نمی دهد مگر اینکه انسان‌های آن قوم تغییر کنند" . در هرحال مطالب ایشان مرا یاد خاطره‌ای دور انداخت. سال‌ها پیش محاجه‌ای داشتم با یکی از مدیران باسابقه کشور که دیپلمات و دنیا دیده هم بود و به اصطلاح آدمی مدرن شناخته می‌شد. مواردی  از تضاد در گفتار و کردارش را با مصداق به رخ او کشیدم که مثلا هرکه با تو صرفا رفیق گفت‌ و گو باشد تو را  آدمی قائل به گشودگی (openness) می‌شناسد اما آنکه با تو کار کرده است میداند که چه بُخلی در توزیع اطلاعات و دانائی نشان میدهی، یا هرکه با تو نشسته باشد تو را قائل‌ترین افراد به شایسته‌سالاری میداند اما کسی که با تو کار کرده باشد می‌داند که چگونه وابستگان به خود را علیرغم هیچ شایستگی به اوج می‌رسانی اما غیرمتحد با خود و غیر متعهد به خود را هر چقدر هم شایسته باشد طرد و منزوی می‌کنی! بعد از ساعتی نقد اینچنینی، پاسخی به من داد که آنرا  مصداق عذر بدتر از گناه یافتم،  برای توجیه  رفتارش گفت که آن حرف‌ها  از آنِ دنیای پیشرفته است اما اینجا جهان سوم است و توسعه نیافته و در این فضای توسعه‌نیافتگی نمی‌توان (حداقل در عرصه مدیریت کردن)  به آن حرف‌ها عمل کرد.  به او گفتم که اگر توسعه‌نیافتگی و عقب‌ماندگی خوب است که هیچ، اما اگر آن را بد می‌دانی (که در ادعا بد می‌دانست)، چگونه می‌شود که مدیرانی توسعه نیافته (در درون خویش) با روش‌هائی توسعه نیافته، جامعه‌ای را به توسعه و پیشرفت برسانند. (ذات نایافته از هستی بخش/ کی تواند که شود هستی بخش).

 از آن زمان به بعد هرگز از این فکر خارج نشده‌ام  که محال است بدون مدیریت انسان‌های فرهیخته و توسعه‌یافته ، جامعه‌ای به توسعه  و پیشرفت دست پیدا کند. جناب  دکتر سریع‌القلم  نقش "واسلاو هاول" در جمهوری چک را مثال می‌زند و شاید بتوان "ماهاتیر محمد"  در مالزی را  مثال دیگری آورد. اگر با واقعیت‌های اجتماعی بصورت انتزاعی برخورد نکنیم، مدیر شدن فرهیختگان در یک جامعه  منعکس کننده وجود یک بستر مثبت و مناسب اجتماعی است و آنگاه مدیران فرهیخته هستند که از این بستر اجتماعی استفاده مطلوب و مثبت می‌کنند و جامعه را در مسیر کمال قرار میدهند. وای بحال جامعه‌ای که سفلگان بر آن حاکم باشند و وای به حال کسانی که مانع مدیریت فرهیختگان و مُعد  بر صدر نشاندن  فرومایگان  می‌شوند  و هیهات که چه ظلمی به جامعه  می‌کنند. 

برائت من و محکوميت جناب ميرکاظمی

برائت من و محکوميت جناب ميرکاظمی

در شهریورماه 1388 تقریبا همزمان با ورود جناب آقای میرکاظمی به وزارت نفت بعنوان وزیر، مصاحبه‌ای با یکی از روزنامه ها انجام دادم که متن آن در وبلاگم موجود است (http://hassantash.blogfa.com/post-17.aspx) در آن مصاحبه بطور خیلی خلاصه گفتم که آقای میرکاظمی از سابقه مدیریت قوی که در سطح وزارت خانه مهمی مانند وزارت نفت باشد برخوردار نیست و عمده تاکیدم در آن مصاحبه این بود که وزیر یک مقام سیاسی است اما باید توجه داشته باشد که حداقل در بنگاه‌های زیرمجموعه صنعت‌نفت مدیران حرفه‌ای را بکارگیرد و خصوصا در تغییراتی که خواهد داد به سرمایه انسانی صنعت‌نفت که مهمترین سرمایه هر سازمان است توجه کند چون جابجائی‌های نا مناسب و نابجا به این سرمایه مهم لطمه می‌زند.

در روز انتشار مصاحبه به محض ورود به محل کارم سه نفر از همکاران بسیار عزیز وارد شدند و اعلام کردند که رئیس از صبح اول وقت تحت فشار وزیر و دفترش قرار گرفته است که با بنده برخورد کند و رئیس هم که به هر دلیلی نخواسته بود مستقیم با من مواجه شود این سه همکار که صمیمیت با من داشتند را واسطه کرده بود که بنده را قانع کنند که از طريق رسانه‌ها عذرخواهي و اعتراف به اشتباه كنم. بسیار متعجب شدم که به این سرعت اینهمه فشار؟ بعدا متوجه شدم که تیمی را مامور کرده‌اند که از نیمه شب روزنامه‌ها را  قبل از انتشار از روی سایت‌های اینترنتی‌شان رصد می‌کنند و به محض ورود وزیر مطالب مربوطه را به اطلاع ایشان می‌رسانند و اولین کار روزانه‌ جناب وزیر، برخورد با مطبوعات البته با سعه‌صدر فراوان است!!

به هرحال به آن دوستان گفتم که بنده چیز بدی نگفته‌ام و به هیچ وجه حاضر به غلط کردن نیستم اما به احترام ایشان اصلاحیه‌ای را به همان روزنامه خواهم داد. به لطف همکاران آن روزنامه که برای برداشتن فشار از روی من همه‌گونه همکاری داشتند، اصلاحیه‌ای تلطیف کننده و تعدیل کننده را فردای آن روز در همان روزنامه به چاپ رساندم اما برای راضی کردن جناب وزیر افاقه نکرد و فشارها ادامه یافت. در گفتگوئی با یکی از مسئولین دفتر وزیر متوجه شدم که شخص ایشان هر روز به عنوان اولین کار روزانه، شکاندن شاخ نداشته این حقیر سراپا تقصیر دون پایه را پیگیری می‌فرمایند! غیر از داستان سعه‌صدر، بسیار متعجب بودم که چگونه نا‌آشنائی وارد شده به صنعتی بسیار عظیم و با مشکلاتی بسیار عظیم‌تر اصولا وقت چنین کاری را  پیدا می‌کند؟ و برایم سئوال ایجاد شد که آیا این عزیز به راستی فهمیده است که به کجا آمده است؟ و با چه مشکلاتی مواجه است؟ و اولویت‌هایش چیست؟ این باعث شد که چند روز بعد به بهانه نقل یک خاطره تاریخی یادداشتی را بر روی وبلاگم قرار دادم تحت عنوان:"خاطره‌ای از نفت در جنگ؛ امپراطوری مناطق نفت‌خیز جنوب" (http://hassantash.blogfa.com/post-9.aspx) قسمت پایانی آن نوشته را اینجا تکرار می کنم: "............ اما من در تحیر ماندم که صرف نظر از جنبه های دیگر موضوع، با آن‌همه مشغله و کار و عرض و طول و مشکلات چطور اصلا کسی می تواند به فکر چنین مسائل پیش پا افتاده‌ای باشد؟

بعدها فهمیدم که همین مسائل به ظاهر کوچک و پیش پا افتاده بسیار مهم است و همین هاست که ظرفیت و سعه وجودی آدم‌ها را نشان میدهد. و شاید در اغلب موارد از همان ابتدا از همین شواهد  بشود فهمید که عاقبت کار چه خواهد شد. هرکسی نمیتواند هر چیزی را بخواهد و هر کسی نمی‌تواند هر کاری را انجام دهد.

از بزرگان و صاحبان مقامات بزرگ، بزرگی و پرداختن به امور بزرگ انتظار است. به بزرگان گفته‌اند اگر حتی با جاهل برخوردید قالو سلاما و اگر لغو شنیدید مرو کراما (با کرامت عبور کنید). کینه‌توزی با مادون و خاک مال کردن ضعیف نه علامت زور است و نه علامت بزرگی، بلکه علامت ضعف است و خدای نکرده، حقارت درون.

با زور نمی‌شود دیگران را به توانمندی خود قانع کرد، ناتوانی از همین رفتارها فریاد زده می‌شود، چه بخواهیم و چه نخواهیم. "

در هرحال فشارها کماکان ادامه یافت تا پرونده مصاحبه بنده با فشار جناب میرکاظمی به کمیسیون تخلفات ارجاع شد. البته در درون بسیار مسرور بودم وبه خودم می بالیدم که بعد از سی‌سال کار در صنعت‌نفت اگر تخلفی هم دارم حقگوئی است!

به کمیسیون تخلفات اداری احضار شدم، دبیر کمیسیون که بسیار رئیس‌دوست هم بود در جریان تفهیم اتهام و بازجوئی نهایت تلاش را می‌کرد که بالاخره چیزی را که مستحق توبیخ باشد از مصاحبه بیرون بکشد اما با وجود این همیت قسمتی، ظاهرا حتی حوصله نکرده بود که متن را دقیق و کامل بخواند. دائما تکرار می‌کرد که شما گفته‌ای که میرکاظمی میخواهد دویست نفر از مدیران صنعت‌نفت را تغییر دهد و به طعنه می‌گفت که اصلا ما دویست مدیر در صنعت‌نفت داریم؟ و منظورش این بود که تو خواسته‌ای برعلیه وزیر جوسازی کنی و میخواست مصداق مجرمانه تشویش افکار عمومی را نتیجه بگیرد. در صورتی‌که بنده اصلا چنین چیزی در آن مصاحبه نگفته بودم و این شایعه‌ای بود که همزمان با مصاحبه من به شدت مطرح بود و البته چندماه بعد معلوم شد که چندان شایعه هم نبوده است. اعتراف می‌کنم که در برخورد با این بازجوی محترم، قدری شیطنت کردم و نگفتم که من چنین چیزی نگفته‌ام و گذاشتم به اینکه موفق به خدمت!  شده است دلخوش باشد. آن جوان عزیز را نمی‌شناختم و من که زمانی خودم رئیس کمیسیون تخلفات اداری شرکت نفت بودم، اولین بار بود که او را می‌دیدم. اما این بازجوی جوان، شناختی هم از نفت نداشت، چون اگر داشت می‌دانست که بیش از یکصد شرکت در صنعت‌نفت هست که اگر بطور متوسط سه نفر عضو هیئت مدیره داشته باشد میشود سیصد نفر و این تازه بجز مدیریت‌های ستادی است.  به هرحال مدتی بعد از آن تفهیم اتهام،  به جلسه کمیسیون تخلفات احضار شدم، بعضی از اعضاء من را می‌شناختند و سوابقم را می‌دانستند و اظهار شرمندگی می‌کردند و جالب بود که بعضی دیگر حتی مرا تشویق می‌کردند که همین روحیه نقادی را ادامه دهم. در جلسه کمیسیون مذکور آن جوان عزیز دوباره بر همان موضوع دویست تغییر، تاکید کرد و با رجوع به متن مصاحبه معلوم شد که بنده چنین چیزی نگفته‌ام، دلم برای خامی و باختش سوخت. به اعضاء کمیسیون گفتم که وزیر می‌خواهد اول کار به اصطلاح قديمي‌ها، گربه‌کشی کند اما شما جانب حق را بگیرید و داستانی را نقل کردم که در دوران وزیری دیگر که او هم اول کارش دنبال گربه‌کشی بود حقیر چگونه جانب حق را گرفتم و فردی را برای صنعت‌نفت حفظ کردم که امروز مفید فایده است والبته چوبش را هم خوردم. همچنین به ایشان گفتم که تا همین‌جای کار جناب میرکاظمی در عمل مصاحبه من را تائید فرمودند، که این ظرفیت کسی نیست که می‌خواهد مهمترین صنعت کشور را اداره کند. در هرحال پرونده مختومه ماند تا اینکه بعد از دوسال، چند روز پیش از کمیسیون تخلفات اداری تماس گرفتند و گفتند که می‌خواهند حکم برائت بنده را صادر کنند و سئوالاتی داشتند که حکم را دقیق بنویسند. و من فکر می‌کنم که این حکم برائت در عین حال حکم محکومیت جناب میرکاظمی است.

اینک با گذشت دوسال  و با پایان یافتن دوره جناب میرکاظمی میتوان در مورد آن مصاحبه قضاوت دقیق‌تری داشت. آقای میرکاظمی قطعا بیش از سیصد مدیر را تغییر داد و لطمه سنگینی را به سرمایه انسانی صنعت‌نفت وارد کرد و گوئی هیچ ماموریت دیگری غیر از این تغییرات و به تعبیری که دولتی ها بکار می‌بردند، شخم زدن صنعت‌نفت، نداشت.  ایکاش دستگاهی در کشور وجود داشت که بررسی می‌کرد که آیا این تغییرات به صواب بوده است یا نه و با شاخص‌هائی ارزیابی می‌کرند که آیا جایگزین‌ها افرادی  قوی‌تر و با عملکردی بهتر و حتی دلسوزتر به منافع ملی بوده‌اند یا نه؟ ارزیابی من اینست‌که مدیریت صنعت‌نفت بطور متوسط بسیار بسیار ضعیف‌تر شده است.

بسیاری و از جمله اعضاء کیمسیون انرژی مجلس، معتقدند که آقای میرکاظمی ضعیف‌ترین مدیر در تاریخ یکصدوچند ساله صنعت‌نفت بوده است. من هرگز ایشان را از نزدیک ندیده‌ام و در جلسه مشترکی با ایشان نبوده‌ام و ارزیابی مستقیمی از ایشان ندارم، اما در جائی که کار می‌کردم متعجب می‌شدم که بعضی مدیرانی که از قبل با ایشان کار کرده بودند و همراه ایشان به صنعت‌نفت آمده بودند، در عمل چه ارزیابی‌اي از ایشان داشتند و از این طریق ارزیابی غیر مستقیم پیدا می‌کردم. این افراد در پاسخ به درخواست‌های جناب وزیر، سطحی‌ترین مطالب و حتی مطالب غیر مرتبطی را البته با جلدهای آذین شده و صورت زیبا برای او ارسال می‌کردند!

توقف پروژه‌های صنعت‌نفت و پیچیده‌تر شدن مشکلات پروژه‌ها، تاخیر در پیشرفت فازهای مختلف پارس‌جنوبی و به تبع آن، تاخیر در بهره‌برداری از بسیاری از واحدهای پتروشیمی که باید از محصولات این فازها استفاده کنند و افت ظرفیت تولید نفت، برخی از دست آوردهای دوران ایشان است.

در دوران بعد از فروپاشی شورروی و استقلال یافتن جمهوری‌های آسیای میانه، فرصت گسترده‌ای برای ایران در جهت بسط روابط تجاری و اقتصادی در این جمهوری‌ها فراهم شد که به تدریج بخشی با فشار امریکائی‌ها و بخش بیشتری با سوء مدیریت ما از بین رفت و از این میان فقط سوآپ نفت و فراورده‌های نفتی برای صنعت‌نفت ایران باقیمانده بود که با دستور ایشان متوقف ماند و خسارات زیادی وارد شد.

جناب میرکاظمی تزی  را در صنعت‌نفت مطرح کرد که هرچند توجه به آن برای توسعه ملی مهم است اما طرح آن در صنعت نفت بسیار خطرناک بود. در جلسه‌ای مطلع شدم که ایشان گفته‌اند که بررسی کنید که اصلا چرا باید اینقدر نفت تولید کنیم و مگر تاکنون با پول نفت در کشور چه شده است که صنعت‌نفت بیشتر از این برای اقتصاد ملی پول درست کند؟ در همان جلسه گفتم که این حرف درست است اما ربطی به صنعت نفت ندارد و باید در سطح سازمان مرکزی برنامه‌ریزی کشور و در سطح دولت مطرح شود و اشاره کردم که طرح این حرف درصنعت نفت خطرناک است و می‌تواند رخوت ایجاد کند آنهم در شرایطی که صنعت‌نفت به اندازه کافی مشکل دارد و حتی برای حفظ ظرفیت تولید نفت باید با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کند تا چه رسد به افزایش آن. بعد از آن جلسه به بعضی دوستان گفتم که طرح این تز به دلیل این است که جناب میرکاظمی با علم حضوری به توانائی خود و تیمش، خوب می‌داند که قادر به حل مشکلات نیست و این تز را برای توجیه آن پیدا کرده است در غیر اینصورت ایشان از فرصت نفت صد دلاری برای ایجاد حداکثر درآمد برای کشور استفاده می‌کرد و در عین حال بعنوان یک وزیر مهم کابینه در دولت و شورای اقتصاد و مراجع ذیربط،  همت خود را بکار می‌گرفت که مکانیزم‌های ذخیره ارزی جدی گرفته شود و ورود درآمد نفت به اقتصاد کشور بهینه شود. ضمن اینکه عملکرد ایشان در تخلفات بودجه‌ای و عدم واریز بخشی از درآمدهای نفت به خزانه و مصرف آن در امور خارج از قوانین برنامه و بودجه، پایبنیدی به چنین تزی را تداعی نمی‌کرد.

مهمترین دست‌آورده جناب میرکاظمی گرفتن ریاست سالانه اجلاس‌ اوپک بود که بصورت سالانه بین وزرای عضو اوپک می‌چرخد و نوبتی است و البته می‌توان آن را نگرفت ولی گرفتنش هیچ کار خاصی نمی‌خواهد. البته آقایان جوری جلوه دادند و تبلیغات کردند که گویا سمت دبیرکلی اوپک گرفته شده است و شق‌القمر کرده‌اند. من در همان زمان یادداشتی نوشتم که این یک سمت تشریفاتی است مگر برای کسی که یک شخصیت بین‌المللی است، زبان انگلیسی‌اش سلیس و مسلط است و بر تحولات بازارهای جهانی انرژی و نفت مسلط است و در اینصورت می‌تواند از این موقعیت برای تاثیرگذاری بر بازار نفت به نفع کشورش استفاده کند (http://hassantash.blogfa.com/post-191.aspx ) . متاسفانه خصوصا با برکناری آقای میرکاظمی و بدنبال آن تغییر دو سرپرست در وزارت نفت و نهایتا انتخاب وزیر، عملا ریاست یک ساله اجلاس اوپک چهار تغییر را تجربه کرد و به یک نقطه ضعف و بی‌اعتباری برای کشور تبدیل شد و ایکاش این ریاست گرفته نمی‌شد.

جناب میرکاظمی اینک سابقه دو وزارتخانه مهم بازرگانی و نفت را در انبان خود دارد و و در شرایط کشورما لابد با این کارنامه در آینده صلاحیت معاونت ریاست جمهوری یا ریاست جهوری را هم خواهد داشت! اما در دموکراسی‌های پیشرفته که احزاب قوی وجود دارند و وزرا و مسئولین از طریق این احزاب وارد صحنه می‌شوند، عملکردشان در حزب ارزیابی می‌شود و اگر عملکردی چنین ضعیف داشته باشند برای همیشه از صفحه سیاسی و پست‌های کلیدی محو می‌شوند. ايكاش در اين ديار هم راهي پيدا شود كه كشور بيشتر از اين خسارت نبيند و كساني بيشتر از اين خسارت نزنند.

دويست يا دويست و پنجاه  جابجائي  و يك خاطره

دويست يا دويست و پنجاه  جابجائي  و يك خاطره

چند روز پيش سايت خبرآنلاين از دويست و پنجاه تغيير در سطح وزارت نفت و سازمان‌ها و شركت‌هاي تابعه ظرف 17 ماه خبرداده بود (http://www.khabaronline.ir/news-128236.aspx) به يادم افتاد كه حدود 15 ماه پيش و در اوايل وزارت وزير فعلي نفت، مصاحبه‌اي را با يكي از روزنامه‌ها داشتم (http://hassantash.blogfa.com/post-17.aspx) در آن مصاحبه بعنوان يك كارشناس نفتي با بيش از 28 سال سابقه در بخش‌هاي مختلف صنعت نفت و خصوصا در بخش مطالعاتي و با وجود سال‌ها تجربه مطالعه و تدريس در زمينه امور نفت و انرژي ، نصايح مشفقانه‌اي را مطرح كردم. فرضم اين بود كه به هرحال وزير جديد تغييراتي را در سطح صنعت نفت انجام خواهد داد و حرفم اين بود كه در اين تغييرات به مسئله سرمايه انساني  بعنوان مهمترين سرمايه سازمان توجه شود. متاسفانه بابت آن مصاحبه تحت فشارهاي شديدي قرار گرفتم و نهايتا نيز با فشار و پيگيري وزير،  به ناحق به كميسيون تخلفات اداري ارجاع شدم. شرح آن فشارها و شرح حيرت از آن همه كم تحملي را  چند روز بعد به بهانه يك خاطره تاريخي نوشتم (http://hassantash.blogfa.com/post-9.aspx).

اما چيزي كه جالب بود آن بود كه مستشار كميسيون تخلفات اداري كه ظاهرا رئيس دوستي‌اش بيشتر از عدالتخواهي و حق‌طلبي‌اش بود و در عين حال بسيار كم دقت هم بود، ميخواست هرجوري هست پرونده‌اي را از هيچ و پوچ شكل دهد. دائما اصرار داشت كه بنده از احتمال دويست تغيير در سطح صنعت نفت صحبت كرده‌ام و نيز از سر همان بي‌اطلاعي اصرار داشت كه اصولا صنعت‌نفت دويست مدير ندارد و منظورش اين بود كه بنده خواسته‌ام جوسازي كنم. البته نهايتا در جلسه اصلي كميسيون تخلفات اداري معلوم شد كه اصلا چنين چيزي و چنين عددي در مصاحبه بنده نبوده است. در هرحال خبر سايت خبرآنلاين را كه ديدم به ياد آن ماجرا افتادم كه دويست آن دوست عزيزمان به روايت خبرآنلاين به دويست وپنجاه رسيده است و به روايت‌هاي ديگر خيلي بيشتر از اينهاست و به حمدالله همه هم بر مبناي شايسته‌سالاري و ارتقاء سطح توان و فعاليت صنعت نفت.

از خارك تا  سيري و از آنجا  تا  هرمز (خاطره‌اي از صنعت نفت در جنگ)

دقيقا به خاطر ندارم اما حادثه‌اي كه نقل خواهد شد، قطعا بين سا‌ل‌هاي 65 و 66 اتفاق افتاد. اهل فن ميدانند كه شايد بيش از 90 درصد نفت صادراتي كشور از جزيره خارك كه يك جزيره نفتي است بارگيري مي‌شد و مي‌شود. از مدتها قبل بخاطر حملات پي در پي عراق به جزيره خارك و به نفتكش‌هائي كه براي بارگيري نفت به اين جزيره مي‌آمدند. منطقه خارك و مسافتي از آن به سمت شرق خليج‌فارس، منطقه جنگي اعلام شده بود و بيمه بين‌المللي لويدز نرخ بيمه نفتكش‌ها براي اين منطقه را به شدت افزايش داده بود ولذا  كشتي‌هاي مشتريان نفت ايران يا اصولا حاضر نمي‌شدند به جزيره خارك بيايند و يا هزينه بيمه‌كردنشان بسيار سرسام‌آور بود. به همين دليل عمليات صادرات نفت به جزيره سيري منتقل شده بود. البته جزيره سيري فاقد لنگرگاه‌هاي مناسب براي بارگيري نفتكش‌هاي غول‌پيكر (موسوم به VLCC  و ULCC) بود اما از امكانات و تسهيلات جزيره سيري كه آنهم كم و بيش يك جزيره نفتي است، استفاده مي‌شد و عمليات صادرات  در نزديكي جزيره سيري بصورت كشتي به كشتي انجام مي‌شد. شركت ملي نفتكش (NTC) كه قبلا عمدتا داراي چند يدك كش بود و كارش خدمات رساني به نفتكش‌ها و عمليات صادرات بود، در اين دوره توسعه پيدا كرد و صاحب نفتكش‌هاي غول‌پيكر شد، چون صنعت نفت ناچار بود كه با كشتي‌هاي خود نفت را  از خارك تا سيري حمل كند و درسيري مستقيم به كشتي مشتري تحويل دهد. شركت ملي نفتكش تعداد زيادي از نفتكش‌هاي دسته دوم و كهنه را براي اين منظور خريداري يا اجاره كرده بود كه ارزش زيادي هم نداشته باشند تا اگر مورد حمله قرار گرفتند، خسارت زيادي وارد نشود، ضمن اينكه اين كشتي‌ها قرار هم نبود كه مسافت چندان طولاني‌اي را طي كنند.

از سوي ديگر در همان ايام اوپك درگير چالش بازها و كبوترها (طرفدارن سهم بازار و طرفدارن قيمت) بود كه پرچالش‌ترين دوران حيات اوپك بود و به لحاظ اختلافات شديد ميان اعضاء و شرايط خطير بازار نفت، اجلاس‌هاي اين سازمان كه مثلا در شرايط كنوني حداكثر در يك نيمه روز خاتمه مي‌يابد به هفته و ده روز مي‌كشيد. در چنين شرايطي من در مسئوليت رياست دفتر وزارتي نفت بودم.

در يكي از روزهائي كه اتفاقا وزير وقت نفت نيز در يكي از اجلاس‌هاي طولاني اوپك گير كرده بود حدود ساعت 11.30 صبح يكي از خلبان‌هاي شريف شركت هواپيمائي آسمان به من تلفن زد. وي اطلاع داد كه صبح همان روز به عنوان خلبان هواپيماي شركت آسمان كه در اجاره شركت نفت‌فلات قاره بوده است (براي جابجائي پرسنل اقماري)، به جزيره سيري پرواز كرده و برگشته است و در موقع نشست يا برخاست (دقيقا به خاطر ندارم) دو هواپيماي ميگ عراقي را بالاي سر خود ديده است. وي تاكيد مي‌كرد كه قبلا نظامي بوده و بازنشسته نيروي هوائي است و اطلاعات نظامي دارد و هواپيماهاي نظامي را مي‌شناسد.

بلافاصله با دكتر شيخ حسن روحاني كه در آن زمان نماينده  مجلس و مسئول ستاد پدافند كشور بود تماس گرفتم و ايشان را در جريان گذاشتم، قبول نمي‌كرد كه برد هواپيماهاي عراقي تا سيري برسد، اما حدود ساعت 4 بعداز ظهر خود ايشان زنگ زد و گفت كه خبر درست بوده است و هواپيماهاي عراقي به احتمال قوي براي شناسائي آمده بوده‌اند، از ايشان پرسيدم كه چه بايد كرد و توصيه ايشان اين بود كه عمليات انتقال كشتي به كشتي را دوتر ببريد. مراتب را از طريق تلكس رمز وزارت خارجه به اطلاع وزير نفت كه در ژنو بود رساندم وزير اجازه داد كه هر كاري صلاح است انجام شود. جلسه‌اي را ترتيب دادم مديران وقت بين‌الملل شركت نفت( كه مسئول كل صادرات نفت كشور است)، مديرعامل شركت ملي نفتكش، مدير عمليات صادرات نفت در خارك وسيري و شايد بعضي ديگر مسئولان مربوطه حضور داشتند، وضعيت خطيري بود، اگر حمله به سيري صورت مي‌گرفت و آنجا هم منطقه جنگي اعلام مي‌شد، قطعا در صادرات نفت وقفه مي‌افتاد ولذا بايد انگيزه عراق براي حمله با جابجائي عمليات از بين مي‌رفت. از طرفي هم قانع كردن همكاران حاضر در جلسه براي انتقال عمليات به منطقه هرمز (شرق جزيره قشم و غرب جزيره هرمز) بسيار مشكل بود چراكه سيري همانگونه كه اشاره شد يك جزيره نفتي بود و نفت همه‌جور امكانات در آنجا براي اقامت پرسنل و ارتباطات داشت اما صنعت نفت در قشم و هرمز تقريبا هيچ چيزي نداشت. ضمن اينكه من هم آنزمان از همه حاضرين در جلسه جوانتر بودم. به هرحال تصميم به انتقال گرفته شد و ظرف يكي دور روز عمليات به هرمز رفت و حمله‌اي هم به سيري صورت نگرفت.

عادتم اين بود كه بعد از بازگشت وزير به كشور اينگونه كارها را به ايشان گزارش مي كردم و تحويل مي‌دادم و ديگر پيگيري نمي‌كردم (مگر اينكه ايشان بخواهد).

بعد از مدتّي يك روز وزير مرا به دفترش فراخواند، بسيار مضطرب و ناراحت بود و اظهار مي‌كرد كه بنا به استعفا دارد سعي كردم قدري ايشان را آرام كنم كه جنگ هست و همين است و بايد تحمل كرد.  در اينجا بود كه مطلع شدم كه همكاران وزير را قانع كرده بوده‌اند و مجددا عمليات كشتي به كشتي را به سيري بازگردانده بودند (و ظاهرا بنده را هم متهم كرده‌بودند كه قدري ماجرا را شلوغ كرده‌ام و موجب انتقال شده‌ام) و علت ناراحتي آقاي وزير اين بود كه بعد از مدت كوتاهي از بازگشت به سيري (در همان ساعت) ، هواپيماهاي عراقي حمله كرده بودند و دو كشتي در حال انتقال نفت را  به آتش كشيده بودند فكر مي‌كنم  متاسفانه تلفات جاني هم داده بود.

به هرحال اين حادثه موجب شد كه عمليات بارديگر به اجبار به منطقه هرمز منتقل شد البته كشور هم صادرات نفت خام داشت و هم واردات فرآورده كه آنهم بصورت كشتي به كشتي انجام مي‌شد و كشتي‌هاي خودي فرآورده را در دريا تحويل مي‌گرفتند و به بنادر خودمان مي‌آوردند. عمليات كشتي‌ به كشتي تا پايان جنگ در منطقه هرمز باقي‌ماند و شركت ملي نفتكش به تدريج آنجا را تجهيز كرد و از جمله يك هتل بارج براي اقامت كاركنان خريد(يا شايد اجاره كرد). بعدها عراقي‌ها مجهز به هواپيماهاي دوربردتر ميگ 27 شد كه بر روي منطقه هرمز هم پرواز شناسائي انجام دادند و يكبار به منطقه رفتيم و قدري عمليات را پراكنده كرديم و عمليات فرآورده و نفت‌خام را جدا كرديم يكي در نزديك جزيره هنگام و يكي در نزديك هرمز كه اگر حمله شد خسارت كمتر شود و البته در اواخر جنگ متاسفانه هواپيماهاي عراقي به هرمز هم حمله كردند كه ازجمله يك سوپرتانكر 560 هزار تني كه بزرگترين كشتي‌اي بود كه تا آنزمان  در جهان ساخته شده بود و ايران از آن بعنوان انبار و يك اسكله شناور استفاده مي‌كرد (http://en.wikipedia.org/wiki/Seawise_Giant ) نيز آتش گرفت و از بين رفت.

 

 

بحران بنزین در زمان جنگ؛ یک خاطره

نقل خاطره از دوران جنگ در یادداشت قبلی، موجب تشویق برخی دوستان شد. خودم هم فکر کردم که اینها بخشی از تاریخ کشور است و خوبست مکتوب شود.

مدتهاست که وضعیت بنزین در کشور و مباحث مربوط به آن، مرا یاد یک خاطره از زمان جنگ می‌اندازد که در سطور زیر بازگو می‌کنم.

دقیقا به خاطر ندارم سال 65 یا 66 بود. قیمت جهانی نفت به واسطه توطئه  "زکی یمانی" سقوط کرده بود. جلسات اوپک وضعیتی داشت که چه قبل وچه بعد از این دوران هرگز سابقه ندارد. معمولا جلسات اوپک یک نصف روز یا حداکثر یک روز به طول می انجامد، اما در آن بحران بازار نفت و جنجال سهم بازار که خود جای بحثی مستقل دارد، جلسات گاهی یک هفته یا حتی بیشتر طول می‌کشید.

صنعت نفت از یک طرف درگیر حملات مستمر هواپیماهای رژیم متجاوز بعثی عراق بر روی تاسیسات خود بود و از سوی دیگر قیمت جهانی نفت به سطح بی‌سابقه‌ای سقوط کرده بود. جبهه‌های جنگ که آرام بود و هواپیماهای  جنگی عراق از جبهه فارغ بودند، حملات روی تاسیسات نفتی شدیدتر بود.

من مدیر دفتر وزارتی نفت بودم. وزیر وقت نفت در یک اجلاس طولانی اوپک گرفتار شده بود و در ژِنِوِ سوئیس به سر می‌برد. وزیر نفت قائم مقام نداشت ولذا کار من در غیاب وزیر خیلی سنگین بود.

در آن زمان ساختار صنعت نفت خیلی ساده‌تر از حالابود. بخش پائین دستی نفت از شرکت ملی نفت ایران جدا نشده بود و شرکت پالایش و پخش فرآورده‌های نفتی وجود نداشت. در شرکت نفت یک مدیریت پالایش داشتیم و یک مدیریت تحت عنوان: پخش خطوط لوله و مخابرات. بخش پائین دستی عمدتا در این دو مدیریت خلاصه میشد. مدیریت اخیر شامل سه امور بود که بوسیله  سه رئیس امور، زیر نظر مدیر مربوطه اداره می‌شد که عبارت بودند از امور خطوط‌ لوله، مخابرات و پخشِ فرآورده‌های نفتی که این آخری بعدا به یک شرکت تبدیل شد.

مدیر وقت پخش،خط لوله ومخابرات، نزد من آمد و توضیح داد که وضع بنزین بسیار بحرانی است. البته بنزین سهمیه بندی و کوپنی بود اما تامین همان میزان هم دچار مشکل شده بود. در جائی‌که در شرایط عادی بنزین پس از تولید در واحدهای پالایشی مربوطه، تحویل مخازن پالایشگاه می‌شود و نمونه برداری و کنترل می‌شود و اگر استاندارد بود و یا به قول پالایشگاهی‌ها "آف" نبود به انبارهای پخش منتقل می‌شود و از آنجا تدریجا به پمپ بنزین‌ها منتقل و تحویل می‌شود. مدیر مذکور توضیح میداد که بدلیل صدمه دیدن پالایشگاه‌ها یا تلمبه‌خانه‌های خطوط لوله‌ای که نفت‌خام پالایشگاه‌ها را تامین می‌کنند، کمبود شدید بنزین بوجود آمده است بطوری که به تعبیری، بنزین داغ داغ (با کمی اغراق) از زیر برج تقطیر به مقصد پمپ بنزین‌ها بارگیری می‌شود و کوچکترین مشکلی می‌تواند یک بحران ایجاد کند و حتی اگر مردم این وضعیت را بفهمند ممکن است هجوم مردم به پمپ بنزین‌ها بحران ایجاد کند. از ایشان پرسیدم راه حل چیست؟ گفتند که یک کشتی 25000 تنی بنزین توسط مدیریت بین‌الملل شرکت نفت خریداری شده ولی مشکل تخلیه آن را داریم، نظر ایشان این بود که عراق مدتهاست بندر ماهشهر را نزده است و آنجا آرام است و تاسیسات فراوانی دارد که اگر بتوان آنجا تخلیه کرد مشکل حل است. ایشان اطمینان میداد که اگر تخلیه شود آنرا سریعا منتقل خواهند کرد و توضیح میداد که فقط چند کیلومتر ترمیم خط لوله و یکسری اتصالات لازم است که سریع انجام خواهد شد.

بندر ماهشهر در واقع بندر صادراتی فراورده‌های پالایشگاه عظیم آبادان بود. قبل از انقلاب و جنگ چندین رشته خطوط لوله، فرآورده‌های آبادان را به ماهشهر می‌آوردند در ماهشهر مخازن زیادی وجود داشت (Tank Farm) و اسکله‌های تخلیه و بارگیری فرآورده‌های نفتی. این تاسیسات به خاطر جنگ و این که در تیر رس مستقیم توپخانه عراق قرار داشتند تعطیل شده بودند و این تعطیلی‌ و البته تعطیلی پالایشگاه آبادان، مشکلات زیادی را برای صنعت نفت ایجاد کرده بود.

آنوقت ‌ها ای‌میل و وسائل ارتباطی امروز وجود نداشت،  فکر می‌کنم سعی کردم از طریق تلکس رمز وزارت خارجه وزیر را در ژنو از مشکل مطلع کنم، وزیر با من تماس گرفت و به من وکالت داد که هرکاری لازم است بکنم.

من تمام دور اول مجلس شورای اسلامی و حدود یکسال از دور دوم را تا قبل از آمدن به نفت، کارمند مجلس بودم و طبعا ارتباطات خوبی داشتم. آقای هاشمی رفسنجانی ریاست مجلس بودند و اگر اشتباه نکنم همزمان رئیس شورای عالی دفاع . وقتی را از طریق دوستان گرفتم و به اتفاق مدیر مذکور به دفتر اقای رفسنجانی در مجلس (مجلس قدیم که الان جلسات خبرگان رهبری در آنجا تشکیل می‌شود) رفتیم. ظاهرا در اعلام آخرین مرحله کوپن بنزین اشتباهی رخ داده بود که مشکل اجتماعی بوجود آورده بود و آقای رفسنجانی بابت آن خیلی دلخور بودند که الان جزئیات آن را بخاطر ندارم، لذا ایشان با دیدن مدیر پخش و خطوط لوله و مخابرات،  بلافاصله اظهار گلایه و دلخوری کرد که من جمع و جور کردم و بحث اصلی را مطرح کردم و اجازه خواستم که اگر صلاح بدانید کشتی را به ماهشهر ببریم و تخلیه کنیم . ایشان هم تائید کردند که ماهشهر آرام است و گویا فعلا عراقی‌ها ماهشهر را فراموش کرده‌اند و از همانجا به آقای روحانی زنگ زدند و گفتند اگر ایشان و در واقع ستاد پدافند تائید کردند، من حرفی ندارم. از همانجا به طبقه همکف مجلس در قسمت بیرونی پارلمان یعنی ساختمان اداری ضمیه، رفتیم. آقای دکتر حسن روحانی هم نماینده مجلس بودند و هم مسئول ستاد پدافند غیر عامل کشور و در آنجا برای این کار اطاقی داشتند. تاجائی که یادم هست ایشان با مرحوم شهید ستاری فرمانده وقت نیروی هوائی، مرحوم شهید بابائی معاون عملیات نیروی هوائی، مرحوم ناخدا ملک‌ زادگان فرمانده نیروی دریائی و چند تن دیگر روی زمین نشسته بودند و جلسه داشتند. ما هم وارد شدیم موضوع را مطرح کردیم، همانجا شورو مشورتی شد و آقایان تائید دادند.

تاسیسات بندری ماهشهر تقریبا در یک خلیج کوچک واقع شده است، آبراه این خلیج "خورموسی" نام دارد. تا قبل از جنگ اصلی ترین بنادر وارداتی کشور همین بندر ماهشهر و بنادر ابادان و خرمشهر بودند که بعد از جنگ به بوشهر و عمدتا به بندرعباس منتقل شدند. مشکل دیگر این بود که در اوایل جنگ بسیاری  از کشتی ها که عراق به آنها حمله کرده بود در خورموسی غرق شده بودند و نگرانی این بود که کشتی بنزین در این آبراه محدود به لاشه‌های این کشتی‌ها برخورد کند. یکی دو روز با کمک بچه‌های نفتی قدیم آبادان و ماهشهر، بدنبال یک راهنمای کشتی (Pilot) وارد به منطقه می‌گشتیم که پیدا شد، غواص فرستادند و مسیر‌یابی کردند قرار بود مدیر مربوطه نیز همزمان کارهای لازم را دنبال کند که بنزین بعد از تخلیه از کشتی به سرعت منتقل شود.

با سلام و صلوات و نگرانی و شب نخوابی بالاخره کشتی را به ماهشهر آوردیم و تخلیه کردیم .  تا کشتی آمد و رفت، بقول قدیمی‌ها، نصف‌العمر شدم.  مسئولیت سنگینی بر دوش من که عمدتا ان تصمیم پر ریسک را دنبال کرده بودم، قرارداشت. عراق نشان داده بود که نسبتا اطلاعات بروزی کسب می کند، اگر کشتیِ در حال تخلیه مورد حمله قرار می‌گرفت، فاجعه بود. هم بنزین از بین می‌رفت هم کشتی و هم تاسیسات. به هر حال تا اینجای کار به خیر گذشت. بنزین در مخازن پراکنده تخلیه شد.

متاسفانه بر خلاف قول و قراری که بود،کارانتقال بنزین از بندر به کندی پیش میرفت، هر روز پیگیری می‌کردم که چه شد. وزیر از اوپک برگشت و گزارش کار را به او دادم. وقتی وزیر بر می‌گشت دیگر کمتر در این امور دخالت می کردم. متاسفانه بخشی از بنزین در چند تانک ماهشهر باقیمانده بود که حدود 12 روز بعد، عراقی‌ها (یادم نیست با هواپیما یا توپ یا خمپاره) آن را زدند، بچه ها می‌گفتند از بین این همه تانک، دقیقا آنها که بنزین بوده را اطلاعات داشته و زده‌اند، شاید اغراق کرده بودند، نمیدانم.

به هرحال بخشی از بنزین ها متاسفانه سوخت و از بین رفت.

سال‌ها بعد وقتی مدیر اداری شرکت نفت بودم یکی از کارکنان پالایشگاه آبادان که وکیل مجلس شده بود، با من برسر موضوعی (که خود داستان مفصلی دارد) خصومت پیدا کرده بود. در حالی‌که حق هم با او نبود. و از جمله حرف‌هائی که بر علیه من زده بود این بود که فلانی مسئول از بین رفتن بنزین‌ها بوده است.

یاد آن روزها و انگیزه‌ها و صداقتی که در کارها بود به خیر.

خاطره ای از نفت در جنگ؛ امپراطوری مناطق نفت خیز جنوب

در دو روز گذشته به خاطر یک مصاحبه تحت فشار شدیدی قرار گرفتم، اصلاحیه اینجانب که با لطف روزنامه منتشر کننده آن مصاحبه، در روز بعد در همان صفحه چاپ شد نیز رضایت مدیر کم تحمل را برآورده نکرد و مرا تهدید به سرگردانی اداری و ارجاع به کمیسیون تخلفات اداری کردند. صرف نظر از این سعه صدر و تحمل و نقدپذیری!! یک نکته برایم بسیار جالب بود و آن اینکه مدیر یک صنعت عظیم و عریض و طویل با آن همه مشکلات و پروژه‌های عقب افتاده، چقدر وقت و فراغت دارد که چند روز، متصل بدنبال یک چنین مسئله پیش پا افتاده‌ای است. از این زاویه به یاد خاطره‌ای از زمان جنگ افتادم که شاید ذکر آن خالی از لطف نباشد.

پائیز یا زمستان سال 1364 بود، چند ماهی بود که وارد صنعت نفت شده بودم و در سمت ریاست دفتر وزارتی مشغول به کار بودم. حدود یک هفته بعد از انتخاب وزیر وقت بود که توسط دوستان مشترک به ایشان معرفی شدم و و در دفتر شروع به کار کردم. در آنزمان برادری که سال‌ها بعد، از او شناخت مثبتی پیدا کردم، همزمان دو مدیریت شرکت ملی نفت را بعهده داشت. هم مدیر مناطق نفت خیز جنوب بود و هم مدیر اکتشاف نفت که تشکیلات مرکزی اولی در اهواز و دومی در تهران بود ولذا وی نیمی از هفته در تهران و نیمی از هفته در اهواز بود. به لحاظ منتسب بودن ایشان به وزیر قبلی به هر حال شاید آن وقت دید مثبتی نسبت به وی وجود نداشت و شاید هم با توجه به سنگینی دو مسئولیت بود که تصمیم گرفته شد ایشان از مدیریت مناطق نفت خیز جنوب برکنار شود.

در آن زمان ساختار شرکت نفت بسیار ساده بود و به پیچیدگی امروز نبود. تقریبا کل فعالیت‌های استخراج و بهره‌برداری نفت و گاز در مناطق خشکی کشور در حوزه استحفاظی این مدیریت بود و کل استخراج و تولید دریا در شرکت ملی نفت فلات قاره که بعدها و برای مدتی نیز مدیریت مذکور به مدیریت تولید خشکی و شرکت مذکور به مدیریت تولید دریائی شرکت ملی نفت ایران تبدیل شدند.

 در آن زمان تولید گاز از میادین مستقل گازی بسیار محدود بود که بعضا هم در شمال کشور یا خارج از حوزه زاگرس قرار داشت و عمده گاز تولیدی کشور گاز همراه نفت بود. اما با توجه به اینکه ظرفیت تولید نفت کشور در قبل‌از انقلاب به حدود 5.5 میلیون بشکه در روز رسیده بود و با توجه به فعالیت کنسرسیوم اسکو در جنوب، امکانات صنعت نفت در جنوب بسیار گسترده بود تا حدی که بعضی‌ها مدیریت مناطق نفت‌خیز جنوب را یک امپراطوری مینامیدند. مثلا چندین فرودگاه و چندین هواپیما در این مدیریت اداره می‌شد که امروز توسط شرکت مستقل حمل‌و‌نقل هوائی نفت اداره می‌شود یا کل جزیره خارک و پایانه‌های بارگیری آن جزئی از مدیریت مناطق‌نفت‌خیز جنوب بود که امروز توسط شرکت پایانه‌ها اداره می‌شود و قس‌علی‌هذا.

در هرحال با توجه به شرایطی که ذکر شد، وزیر وقت تصمیم داشت فردی را در سمت مدیر مناطق نفت خیز جایگزین کند. فردی که سوابقی در وزارت‌خانه دیگری داشت چند ماه بعد از ما به نفت آمد و برای مسئولیت مذکور ابلاغ گرفت. قرار بود وزیر شخصا برای معرفی ایشان به اهواز سفر کند و بدلیل مشغله وزیر این کار چند روزی به طول انجامید. در این چند روز فرد جدیدالورود مذکور میهمان دفتر یکی از مدیران دیگر شرکت بود که اتاق مدیر مذکور روبروی اتاق من بود. طی این چند روز، مدیر جدید مناطق نفت خیز که منتظر سفر معرفی بود به من اطلاع داد که مدیر قبلی مناطق که همزمان مدیر اکتشاف هم بود، در تهران از اتومبیل بنزی استفاده می‌کند که در واقع متعلق به سازمان مناطق نفت خیز است و نه متعلق به مدیریت اکتشاف، و مرتبا ظرف این چند روز این مسئله را پیگیری می‌کرد که که مبادا این بنز زیر پای آن آقا که بعنوان مدیر اکتشاف باقی خواهد ماند، بماند.

اعتراف می‌کنم که بنده این چند روز پیگیری ایشان در مورد بنز را پشت گوش می‌انداختم چراکه اولا- در آن حال و هوای جنگ و فضای کاری که داشتم تعجب می‌کردم و بلکه دچار تحیر می‌شدم که این بنز چقدر می‌تواند مهم باشد و ثانیا- با شناختی که در چند ماه، از مناطق نفت خیزِ درگیر جنگ تحمیلی و مسائل و مشکلات آن و حجم کار در آنجا و نیز امکانات آن پیدا کرده بودم و شاید بر مبنای قیاس به نفس، فکر می‌کردم که اگر این چند روز بگذرد و ایشان معرفی شود و در جنوب مستقر شود و کار را شروع کند به قول معروف عاشقی از یادش خواهد رفت و ماه‌ها طول خواهد کشید که به یادش بیاید و اگر هم آمد آنقدر امکانات در آنجا هست که جای بنز را پُر کند. اما با کمال تعجب همان روز دوم استقرار در مناطق نفت‌خیز تماس گرفت و مجددا بنز را پیگیری کرد. این‌بار طاقت نیاوردم و پشت تلفن نیز شرم حضور کمتری داشتم، به ایشان گفتم که شما اکنون یک امپراطوری را در کنترل دارید چه نیازی به این اتومبیل هست و حداقل ایشان دیگر از من پیگیری نکرد. اما من همیشه در تحیر ماندم که صرف نظر از جنبه های دیگر موضوع، با آن‌همه مشغله و کار و عرض و طول و مشکلات چطور اصلا کسی می تواند به فکر چنین مسائل پیش پا افتاده‌ای باشد؟

بعدها فهمیدم که همین مسائل به ظاهر کوچک و پیش پا افتاده بسیار مهم است و همین هاست که ظرفیت و سعه وجودی آدم‌ها را نشان میدهد. و شاید در اغلب موارد از همان ابتدا از همین شواهد  بشود فهمید که عاقبت کار چه خواهد شد. هرکسی نمیتواند هر چیزی را بخواهد و هر کسی نمی‌تواند هر کاری را انجام دهد.

از بزرگان و صاحبان مقامات بزرگ، بزرگی و پرداختن به امور بزرگ انتظار است. به بزرگان گفته‌اند اگر حتی با جاهل برخوردید قالو سلاما. اگر لغو شنیدید مرو کراما (با کرامت عبور کنید). کینه توزی با مادون و خاک مال کردن ضعیف نه علامت زور است و نه علامت بزرگی، بلکه علامت ضعف است و خدای نکرده، حقارت درون.

با زور نمی‌شود دیگران را به توانمندی خود قانع کرد، ناتوانی از همین رفتارها فریاد زده می‌شود، چه بخواهیم و چه نخواهیم.

امیدوارم خداوند به همه ما سعه صدر و وسعت دید و بزرگی منش و سلامت روش، عنایت بفرماید و هرکه در مسئولیتی بزرگتر و خطیرتر ،سینه‌ای فراخ ‌تر.

در زمان جنگ كشور در چه شرايطي اداره می شد؟(خاطره ای از زمان جنگ)

دقيقا يادم نيست چه سالي از نخست وزيري مهندس مير حسين موسوي بود اما قطعا بين سال‌هاي 1364 تا 1366 بود. مسئوليت مديريت دفتر وزارتي نفت را به عهده داشتم. بدنبال حملاتي كه توسط هواپيماهاي عراقي به جزيره خارك يعني مركز اصلي صادرات نفت ايران شده بود به اين جزيره سفر كرده بودم.
مدت‌ها بود كه عراق با انواع موشك هاي هوا به دريا و خصوصا موشك‌هاي موسوم به "كرم‌ابريشم"٬ نفتكش‌هائي كه  نفت‌خام صادراتي ايران را از خارك بارگيري مي‌كردند٬ هدف قرار ميداد. بطوري كه ريسك مراجعه به خارك براي كشتي‌ها بسيار بالارفته بود و هيچ نفتكشي به خارك نمي‌آمد ولذا  شركت نفت مجبور شد كه شركت ملي نفتكش را توسعه دهد و نفتكش‌هائي را خريداري كند كه نفت را از خارك بارگيري مي كردند و در خارج از منطقه جنگي بصورت كشتي به كشتي به نفتكش‌هاي خارجي كه توسط خريداران نفت ايران معرفي مي‌شدند تحويل مي‌دادند. نفتكش‌هاي شركت ملي نفتكش  پس از بارگيري نفت بصورت كارواني با پوشش حفاظت دريائي و هوائي با زحمت و در معرض خطر لحظه به لحظه اصابت موشك‌هاي "كرم ابريشم" نفت را از منطقه جنگي خارج مي‌كردند و شبهائي كه كاروان داشتيم٬ خواب به چشممان نمي‌آمد.
جزيره خارك هم دائما در معرض حمله بود. اما اينبار حمله بسيار شديدي صورت گرفته بود كه تقريبا تمام امكانات بارگيري جزيره را از بين برده بود. در شرايط عادي ظرفيت بارگيري همزمان 7 تا 8 كشتي به ميزان چندين ميليون بشكه در روز در دو اسكله موسوم به "تي" و "آذرپاد" كه اولي براي نفتكش‌هاي كوچكتر و با آبخور كمتر و دومي براي كشتي‌هاي بزرگتر است٬ وجود دارد اما همه اين اسكله‌ها مورد اصابت قرار گرفته بود. نكته نگران كننده تر اين بود كه بخش اعظم ظرفيت ذخيره‌سازي جزيره خارك نيز در حملات مكرر صدمه ديده بود و لذا با توقف بارگيري نفت و بدون ظرفيت ذخيره‌سازي٬ عملا توليد نفت صادراتي نيز بايد متوقف مي‌شد و اين به معناي توقف توليد گاز و بوجود آمدن بحران گاز مصرفي در داخل كشور هم بود٬ چراكه در آن زمان حوزه‌هاي مستقل گازي (غیر از مواردی معدود) مورد بهره‌برداري قرار نگرفته بودند و گاز  مصرفي كشور عمدتا  از گازهاي استخراجي همراه نفت تامين مي‌شد.
به جزيره كه رسيدم٬ كاركنان زحمتكش منطقه خارك كه جان بر كف در جزيره مانده بودند‌٬ در تلاش بودند كه از بين انبوه لوله‌هاي آسيب ديده و امكانات بارگيري٬ مسيرهاي سالم را شناسائي كنند و با اتصال به يكديگر امكان تداوم بارگيري نفت يعني شريان اقتصادي كشور را٬ فراهم آورند. دقيقا يادم نيست كه سرانجام ساعت  يك يا دو نيمه شب بود كه بر روي اسكله "تي" لوله‌ها و شيرهائي آماده شد و يك شيلنگ 22 اينچي به آن وصل شد. بدليل آسيب اسكله‌ها٬ امكان اتصال كشتي‌ها به اسكله وجود نداشت. بايد چندين يدك كش كشتي نفتكش را در امواج آب مهار مي كردند تا شيلنگ مذكور به كشتي وصل شود و توليد و صادرات نفت تداوم يابد و لحظه‌اي متوقف نشود تا بازسازي‌هاي اساسي‌تر كه  همزمان در حال انجام بود به نتيجه برسد.
همكاران خسته٬ گوسفندي را روي اسكله سربريدند و قرباني كردند و با دعا و صلوات شير را بازكردند و بارگيري آغاز شد با اين نگراني كه هر باد و موجي كه كشتي شناور را قدري جابجا كند٬ ممكن است شيلنگ را پاره كند و نفت به دريا بريزد.
يادم هست كه در همان زمان حضرت امام راحل بدليل گرفتگي رگ‌هاي قلب در بيمارستان قلب بستري بودند. در آن تاريكي شب كه صداي صلوات و دعاي همكاران بلند بود٬ به كنار خلوت‌تري رفتم و با حالي مُنقلب٬ اين قياس در ذهنم آمد كه آيا مردم ميدانند كه حيات معنوي انقلاب به رگ‌هائي از قلب حضرت امام و حيات مادي كشور به يك شيلنگ متصل است؟
در همان شرايط قيمت نفت هم در كمترين سطوح خود قرار داشت و معلوم است كه با آن ميزان صادرات محدود و با آن قيمت كم٬ در آمد ارزي كشوري كه متاسفانه اقتصاد آن وابسته به نفت است٬ چه مي‌شود.
حال مي‌توان بسياري از شاخص‌هاي آن دوران مانند نرخ تورم٬ نرخ تشكيل سرمايه و نرخ بيكاري را با همين شاخص‌ها در چند سال اخير كه هيچ محدوديتي در صادرات نفت وجود نداشته است٬ قيمت نفت در اوج بي‌سابقه تاريخي خود بوده‌است و هزينه‌هاي عظيم جنگي نيز وجود نداشته است٬ مقايسه نمود.