نقد تجربه پتروپارس
مسئله پتروپارس مدتي است ابعاد گستردهاي يافته و رفتهرفته به يك مسئله ملي تبديل گرديده است. در مجله اقتصاد انرژي بارها و بارها نسبت به عدم بومي شدن صنعت نفت با وجود يك فرصت قريب به يكصد ساله اظهار تأسف شده و از اينكه با از دست داد اين فرصتها هنوز وابسته به تكنولوژي و مديريت شركتهاي خارجي هستيم شكايت شده است. بنابراين طبيعي است كه در هرحال يك تجربه ملي به سمت بوجود آوردن پيمانكاران عمومي و بومي كردن اين صنعت را به هر صورت كه هست پاس بداريم. از اين رو در فضاي غبارآلود ايجاد شده در اطراف آن، جهت اجتناب از همصدا شدن با مخالفان آن، تاكنون سكوت را ترجيح داده و با ملاحظه و ترديد با موضوع برخورد كردهايم. اما به تدريج احساس ميكنيم كه عدم طرح انتقادهاي حرفهاي نيز خود ميتواند جفا به اين تجربه باشد و لذا اينك كه سكان پتروپارس در دست يك مدير با سابقه (البته از نظر سابقه و تجربه مديريتي) و متعصب قرار گرفته است شايد زمان براي بيان بعضي از واقعيتها مناسب بوده و طرح انتقادها بتواند راهگشا باشد و لذا مواردي را فهرستوار بيان ميكنيم:
1- بعضي از مديران سابق و فعلي پتروپارس منتقدان و مخالفان بعضي از رويهها و اقدامات اين شركت را به ريختن آب به آسياب شركتهاي خارجي متهم ميكنند و ميگويند: "طرفداران حضور شركتهاي خارجي هستند كه از تجربه پتروپارس ناراحتند". ترديد نيست كه در كشور ما مخالفتها و مقاومتهايي در مقابل استقلال در تصميمگيريهاي اقتصادي وجود دارد و گروههايي وجود دارند كه با هرگونه توليد كالاها و خدمات جانشين واردات (بعضاً با انگيزههاي سودجويانه) مخالفت ميكنند. اما آيا همة مشكلات از ناحيه اينگونه مخالفتها و احياناً غرضورزيهاست و يا اشتباهات در تصميمگيري و روشهاست كه زمينه را براي تحرك مغرضان فراهم ميكند. متأسفانه ما در بسياري از موارد شاهد كارهاي ماهيتاً خوب و ارزشمندي هستيم كه به شكل بد انجام ميپذيرند و كراراً شاهد تجربههايي هستيم كه به دليل ناپختگي، بيبرنامگي و سوء مديريت، در اجرا به شكست ميانجامد و اين شكستهاي پياپي ياس و نااميدي ملي در انجام كارهاي بزرگ و امور خطير را تشديد و تقويت ميكند. اگر پرونده اينگونه تجربههاي شكستخورده را بررسي و موشكافي كنيم به اين نتيجه خواهيم رسيد كه نه اهداف مورد نظر آنها غلط و بد بوده و نه ملت ما فاقد هوشمندي و شايستگي لازم براي تحقق آن بوده است، بلكه بيشترين مسئوليت متوجه مديريت است. خوبست كساني كه به حق برروي موفقيت تجربهاي مانند تجربه پتروپارس تعصب دارند تحقيق كنند كه چه كساني و با در اختيار داشتن چه امكانات و موقعيتهايي، بازديد گروههاي مختلف از عناصر تاثيرگذار در نظام تصميمگيري كشور به مناطق عملياتي پروژهها را ترتيب ميدهند و در جريان اين بازديدها قصدشان اين است كه اين افراد را به اين جمعبندي برسانند كه نيروها و شركتهاي خارجي بهتر از نيروها و شركتهاي داخلي كار ميكنند؟ آنگاه درخواهند يافت كه تعصبورزي صحيح و منطقي مستلزم برآشفتن از هر انتقادي نيست بلكه با اصلاح شيوههاي مديريتي و حركت منظم برنامهاي و با استفاده از دانش و تجربه بشري كه در هر زمينهاي وجود دارد ميتوان از شكست اينگونه تجربهها و شاد شدن مخالفان آن جلوگيري كرد.
قبلاً در بعضي نوشتهها به اين مسئله پرداختهايم كه يكي از مشكلات مديريتي مرسوم، شتابزدگي در تصميمگيريهاست. مثلاً ممكن است براي تاسيس يك شركت كه بتواند با سرعت و قدرت حركت كند، يك سال مطالعه و برنامهريزي لازم باشد كه در طول آن جزئيات مسائلي چون چارچوب حقوقي شفاف و مناسب، ايجاد سازمان كارآ، نحوة تامين نيروي انساني مناسب و بسياري از مسائل ديگر و از جمله حتي نحوة مقابله با مخالفتها و مقاومتها، مورد ملاحظه و بررسي قرار گيرد تا در زمانيكه حركت آغاز ميشود، بدليل پيشبيني قبلي همه جزئيات و روشن بودن دستورالعملها، كار با سرعت به پيشرود. اما متأسفانه ما نوعاً اينگونه حركت نميكنيم؛ براي صرفهجويي در وقت كار را شتابزده شروع ميكنيم و پيشنيازها را به تعويق مياندازيم اما تجربه نشان داده است كه در اينگونه حركتها مشكلات و كنديهاي ناشي از عدم برنامهريزيهاي مذكور در طول راه گريبان ما را ميگيرد و كار را بسيار طولانيتر ميكند. مثلاً اگر يكسال شروع كار را به تعويق ميانداختيم و برنامهريزي ميكرديم ممكن بود كه با روشن بودن مسير، ظرف دو سال بعد كار مورد نظر را به انجام برسانيم اما با شتابزدگي در آغاز كار عملاً بجاي مجموعاً سه سال (برنامهريزي و اقدام) تا ده سال گرفتار بودهايم و ملاحظه ميكنيم كه بيشتر انرژيمان در اثر آثار و تبعات ناشي از فقدان برنامه و طرح و نقشة مشخص و برخورد آزمون و خطاگونه با آنچه كه از ابتدا قابل پيشبيني بوده تلف شده است.
متاسفانه در فرهنگ حاكم بر صحنة سياسي كشور نيز هنوز عواملي وجود دارد كه اين نحوه برخورد را تشويق ميكند. هنوز فعّاليتهاي نرمافزاري از نوع مطالعه، برنامهريزي، تجزيهوتحليل فني و اقتصادي و … كار و فعّاليت تلقي نميشود و متقابلاً هرگونه تحرك سختافزاري و اجرائي ولو شتابزده و بيبرنامه ارزشگذاري مثبت ميشود. بنابراين يك مدير منتخب، احساس ميكند كه اگر وقت خود را مصروف امور نرمافزاري مانند اصلاح نظام تصميمگيري، اصلاح سيستمهاي مالي، و ايجاد نظام آماري، اصلاح روشهاي اداري، افزايش بهرهوري و … بنمايد ممكن است نالايق تلقي شده و تعويض گردد و هرگز فرصت نشان دادن نتيجه اين اصلاحات را در عرصه اجرا و عمل پيدا نكند. چون اين اقدامات نه محسوس و چشم پركن است و نه در نزد ارزشگذاران و ارزشيابان بهائي دارد، در حاليكه اگر بدون بررسي و مطالعة كافي اقدامات چشمپركن انجام دهد ميتواند مديري توانا (از نظر اجرائي) ارزيابي شود و اين اطمينان خاطر را هم دارد كه آثار و نتايج واقعي اين اقدامات چشم پركن ارزيابي نخواهد شد و اين در حالي است كه تقريباً تمامي مشكلات اصلي نظام اداري و اجرائي ما به همان نرمافزارها و به ناكارايي نظام تصميمگيري و امثال آن مربوط ميشود.
در هر حال مسئوليت كساني كه يك تجربه را با بد انجام دادن آن به بحران ميكشانند قطعاً بيشتر از كساني است كه از بيرون و از دور كارشكني ميكنند.
2- يكي از مديران سابق پتروپارس كه سرنوشت اين شركت با سرنوشت سياسي او گرهخورده است، حضور خود در پتروپارس را اينگونه توجيه ميكند: "به دنبال تجربه مشابهي كه در بخش نيرو وجود داشت از من خواسته شد كه همان تجربه را در صنعت نفت نيز تكرار كنم"، در اين رابطه چندين نكته قابل توجه وجود دارد:
الف- آيا سياسي كردن يك تجربه اجرائي مهم ملي برخورد صحيحي با اين تجربه است؟ زماني كه مدير مورد بحث درگير تجربه مورد نظر در بخش نيرو بود، زماني بود كه وي كاملاً در حاشيه سياست قرار داشت اما تجربه پتروپارس را موقعي شروع كرد كه هم از نظر مسئوليت سياسي و هم از نظر موقعيت حزبي در اوج رقابتهاي سياسي بود. آنهم در شرايطي كه به دنبال تحولات دوم خرداد رقابتهاي سياسي جامعه به اوج خود رسيد و جريانات سياسي از همان ابتدا نشان دادند كه از هيچ اقدامي در مقابله با يكديگر فروگزار نخواهند نمود. در چنين شرايطي به سادگي قابل پيشبيني بود كه احتمال گرهخوردن سرنوشت سياسي اين فرد با سرنوشت اين تجربه مهم ملي وجود دارد و اين گرهخوردن، هم موقعيت سياسي وي و هم اين تجربه ملي را آسيبپذير خواهد نمود. بنابراين سؤال اين است كه: هنگامي كه متوليان امر با چنين تجربه مهمي اينگونه برخورد ميكنند آيا مسئوليت تاخيرها و آسيبهاي ناشي از اين گرهخوردگي سياسي را خود بايد به عهده گيرند و يا ديگران را متهم نمايند؟ آيا به فرض اينكه تجربه بخش نيرو قابل انتقال به بخش نفت بود، با توجه به شرايط سياسي مذكور، اين انتقال تجربه تنها با حضور مستقيم صاحب آن تجربه ممكن بود؟ آيا امكانپذير نبود كه اين تجربه تدوين شود و كتباً يا شفاهاً به ديگران منتقل شود؟ آيا صلاحيت علمي اقتضاء نميكند كه هر مديري تجربه مديريتي خود را مدون و قابل انتقال نمايد؟
البته اميدواريم كه جناح مقابل سياسي با درك اهميت اين تجربه و ارزش دادن به آن كه يكي از لوازم استقلال فني و اقتصادي در بخش نفت و گاز كشور است، حساب آن را از گروكشيهاي سياسي جدا كرده و جلو لطمه خوردن بيش از پيش به اين تجربه را بگيرند.
ب- صاحب اين قلم نميداند كه آن تجربه در بخش نيرو چگونه بوده و آن شركت چه ميكرده است، اما بر اين باور است كه هيچ تجربهاي در هيچ بخشي به سادگي و بدون مطالعه به يك بخش كاملاً متفاوت ديگر قابل تعميم نيست. خصوصاً اينكه بخش بالادستي نفت خصوصيات متفاوت و منحصر به خود را داراست، ممكن است در بخش پائيندستي نفت بتوان مثلاً پالايشگاههاي گازي را از نظر آمادهسازي يك حامل انرژي با نيروگاههاي برق و خطوط انتقال و شبكه و انشعاب گاز را با خطوط انتقال و شبكه و انشعاب برق قياس كرد كه البته آنهم قياس معالفارق است اما بخش بالادستي نفت را با هيچ چيز ديگري نميتوان مقايسه نمود. اشتباه گرفتن يا مشابه فرض كردن يك مخزن زيرزميني نفت و گاز با يك سيستم مولد نيرو ميتواند مشكلات زيادي را براي كشور بوجود آورد (كه متاسفانه در بسياري از موارد نيز آورده است). همراه هر مولد برق كتابهايي وجود دارد كه همه مشخصات آن در آن كتابها مندرج است. عمر مفيد، نحوة نگهداري و ورودي و خروجي و در نتيجه هزينه و فايده آن مشخص و تعيين و حتي تضمين شده است. اما يك مخزن نفتي زيرزميني يك مقولة ريسك و عدم اطمينان است و هيچ كس نميتواند هيچ تضميني در مورد آن بدهد. امروزه سختافزارها و نرمافزارهاي مربوطه به اكتشاف و مطالعات و شبيهسازي مخازن نفت و گاز جزء پيچيدهترين تكنولوژيهاي روز دنيا هستند اما با وجود اين هيچ قطعيتي در مورد رفتار اين مخازن پس از شروع توليد نفت و گاز وجود ندارد و لذا مطالعات مخزن بايد دائماً روزآمد شده و تصميمات متخذه در مورد نحوة رفتار با مخزن نفتي و ميزان توليد از آن بايد دائماً مورد تجديد نظر قرار گيرد. تجربه بخش بالادستي نفت و كليه فعاليتهاي مربوط به آن در شركتهاي نفتي بينالمللي و در صنعت نفت داخلي وجود دارد.
3- تجربه نشان داده است كه شركتهاي نيمهدولتي ـ نيمهخصوصي كه ماهيت شترمرغي داشته و از رانتها و امتيازات دولتي و از فرصتها و موقعيتهاي بخش خصوصي به صورت توأمان استفاده ميكنند، مانند درختهايي هستند كه در كنار جوي آب روئيدهاند و هرگز ريشه محكمي نخواهند يافت. علاوه بر اين وجود اين شركتها ماهيتاً مغاير توسعه بخش خصوصي و توسعه رقابت است زيرا هيچ شركت خصوصي قادر به رقابت با آنها نخواهد بود. علاوه بر اين در نظام تصميمگيري بالاي اين شركتها، نقش و جايگاه كارفرمائي و پيمانكاري درهم ميآميزد و اين مسئله روائي و صحت تصميمگيريها را زير سوال ميبرد. آن كس كه با خود شطرنج بازي ميكند مسلماً در هيچ طرف، بازي خوبي نخواهد كرد!
4- نكته آخر اينكه آيا پارس جنوبي، براي اجراي يك تجربه كه عملاً و عمدتاً بر مبناي آزمون و خطا پايهگذاري شده، بهترين انتخاب بوده است؟ در ميان همة بحثها و نقدهايي كه طي چند سال اخير در رابطه با برنامه توسعه صنعت نفت و جذب سرمايه خارجي در اين صنعت مطرح بوده، ميتوان ملاحظه كرد كه در رابطه با حوزههاي مشترك يك توافق ملي بر سر توسعه بهرهبرداري از آنها به هر صورت ممكن وجود داشته و در اين ميان پارس جنوبي از اهميت و اولويت ويژهاي برخوردار است. كشور مقابل (قطر) بيش از هفت سال است كه از اين حوزه بهرهبرداري ميكند و برنامههاي گستردهاي را نيز براي توسعه بهرهبرداري از آن در دست دارد. اين در حاليست كه تاكنون (شايد از خوش اقبالي ما) طرف مقابل از بازار بسيار محدودي برخوردار بوده است (فقط امكان صادرات به صورت L.N.G) كه با توجه به طرحهايي مانند دولفين (شبكه گاز كشورهاي شوراي همكاري خليج فارس) اين محدوديت در حال برطرف شدن است. بنابراين شايد پارس جنوبي عرصه مناسبي براي تجربه اندوزي نبوده باشد و شايد (با توجه به آنچه در بند 1 ذكر شد) ميشد اين تجربه را در بعضي از حوزههاي خشكي با شرايط سهلتر و تكنولوژي سادهتر اندوخت و سپس با سرعت و قوت بيشتر به پارس جنوبي تعميم و توسعه داد تا چنين پروژه مهم و اوليتداري دچار چنين تاخيرهايي نشود.
در هر حال در پايان اين نوشتار اميدواريم كه مديريت متعصب تازهنفس پتروپارس با سياستزدائي از اين شركت و با تلاش در جهت رفع اشكلاتي كه مذكور افتاد از شكست اين تجربه مهم ملي جلوگيري نمايد و اميدواريم كه مخالفان سياسي دولت نيز از اين سعةصدر برخوردار باشند كه حساب يك تجربه مهم ملي را از كشمكشهاي سياسي جدا سازند.
وبلاگ دیگر و جدیدتر من